-خش خش ...بعله ما الان بر فراز زمین فوتبالِ دنبالر هستیم . وای چه منظره ای ...واقعاً باید از اینجا بازی رو تماشا کرد... خش خش....چه نور افشانی از این بالا دیده می شه..احتمالاً پایین دارند مراسم افتتاحیه ی جشن رو برگزار می کنند. واقعاً چه صحنه هایی ...واقعاً سخته که اشکامو کنترل کنم!
کمی پایین تر ...
-این نارنجکِ انفجاری رو پرتاب کن به سمت نیکمت تیمشون!
-ولی #شهرام@شَـہ ـرامـ ـ، این خلاف مقررات که توی اینجا نوشته!تازه هنوز بازی شروع نشده!
-روی حرف کاپیتان تیم حرف می زنی!؟
....
-#کتی @✔کتــ☾ــے ... به نظرت زیادی بمب کود حیوانی نیاوردی؟
-نگران نباش!اگه کم آوردیم ، می تونیم از تماشاگرها هم کمک بخوایم!
-ولی این خلاف بازی جوانمردانه هست!
-هان چی؟!میخوای از تیم اخراج بشی؟!
-
....
-خش خش...خب من دارم زیباترین صحنه های عمرم رو می بینم از این بالا..باید یه بار با خانوم بچه ها بیایم این بالا..خیلی باصفاست.انگار یه چیزایی داره به سمت ما میاد...وای چقدر جالب...فکرکنم شبیه بمب یا یه چیزی شبیهش نباشی..احتمالاً شبیه سازی یک بمبه تا به گزارشگر خوش آمد بگَند...چقدر مهمون نواز...واقعاً که منو متاثر کردند!!
تیکه های هلی کوپتر توی فضا پخش می شه!
-خیلی حرف میزد، روی اعصاب بود. راحت شدیم!
#آنـا@آناهیتا گرد و خاک رو از لباساش می تکونه و به همراه بازیکنای تیمِ دختران به سمت زمین بازی حرکت میکنه!
#امین@آقـا اَمـیـن به عنوانِ داور مسابقه با ترس و لرز سوتِ آغازِ بازی رو به صدا در میاره ! توپ در اختیارِ #فریبا می افته و به همراه آنا و کتی به سمت دروازه ی تیمِ پسران حرکت میکنند.
#محمد@مــُ حمــّــد ; ) : وای محمد ترسید.. محمد نتوانست از دروزاه دفاع کرد..کاپیتان چه خواهد گفت اگر فهمید محمد نتوانست از دروازه دفاع کرد...عررر عرررر
و اشکاشو با روبالشیش پاک میکنه. درک از این صحنه متاثر می شه و یک بمب کوچیک از جیباش در میاره و با روبان قرمز شبیه گل می بنده و توی هوا پرتاب می کنه و #رضا@reza p با برگردون اونو به سمت #نازگل پرتاب میکنه .
starrr : وای بچه ها ، نگاه کنید باز یکی از طرفدارام واسم کادو فرستاده، نگاه کنید صدای تیک تیکم می ده!بذارید بازش کنم !
مغز نازگل توی صورت #بهار@Bahar و کتی می پاچه و توپ به دست مهاجمای تیم پسرا می افته! #حمید@یـ ـک آدمـ ـ با انگشت شماره ی #چــــهــــار رو به رضا و #فرهاد@✘ farHad ✘ نشون میده و هر سه تایی تریپ سوباسا اینا با هم فریاد می زنند : #حمـــــله-ی-مـــثلـــث!
فریبا که در حال سوهان کشیدن ناخن هاشه ، گوشی همراهشو از جیبش در میاره و شماره ی #مدیریتِ-اعظم رو می گیره!
-الو مدیر!؟ منم فریبا،..لطفاً یه سری دسترسی خفن بده من بهش نیاز دارم الان.مرسی قربونت !
فریبا گوشیشو توی جیبش می ذاره و یک بشکن می زنه و همزمان شناسه های ِ شهرام ، رضا و فرهاد پودر می شن!
#محمد-حسین@mosta و #هستی@هسツی پشت بهم وایسادن و هر کدوم یک کلت کمری توی دستاشونه.
10...9...8...7...6...5...4...3...2...1
هر دوشون به سمت هم برمی گردن و شلیک میکنند. گلوله ی صدف می خوره به قلب محمدحسین و در عوض هستی خیس می شه!
محمدحسین : آخ قلبم!! آخرش نتونستم فرق کلت کمری رو با تفنگ آب پاش به این #بهرام حالی کنم!
وبعد تالاپی می افته می میره و هستی گلِ اولِ تیم رو میزنه و بازی با همین نتیجه به پایان میرسه { این است قدرتِ راوی در رول } !!
صدای سوت امین از زیر آوار به نفع تیمِ دختران شنیده می شه!
سلول شیشه ای به جدیدترین و به روز ترین امکانات مجهز شده بود .انواع دوربین های مدار بسته و لیزری و هوارتا وسایل و تجهیزات امنیتی تعبیه شده بود رها روی زمین سرد و ساکت نشست و به ممل و به روزهایی که ممل را فرت و فرت به حمام می برد، فکر می کرد.
رها با حسرت به ممل فکر می کرد.
-آه...ممل من!
رها خم شد تا تکه ای گچ بردارد و اسم ممل را روی دیوار بنویسد اما با تلخی متوجه شد که درون یک سلول شیشه ای قرار دارد.
روی شیشه ها کرد و اسم ممل را نوشت.
چقدر هیجان انگیز !
دوباره دوباره امتحان کرد. حالا نزدیک صبح شده بود و او همچنان به ها کردن مشغول بود. ناگهان بر اثر نفس اسیدی لیلی!شیشه بر اثر ها کردن های متواتر سوراخ شد .
در همین لحظه صدایی از بلند گو ها بلند شد.
" زندانی سلول شماره ی 666 به داخل قفسه ی آهنی قرنطینه می شوند."
رهــــا:
-----
از سر مدیر يه ابر مياد بيرون!!
فضا از يه باريكه نور قرمز زوم اوت مي كنه و راهروي زندان رو كه به سمت در خروجي مي رفت نشون مي ده كه با انواع ليزرها محافظت مي شه. انواع دوربين هاي مداربسته اونجا كار گذاشته شده و دور تا دور در سيم خاردار كشيدند. يك مشت دنبالری هم اون طرف راهرو پشت بسي ميله نااميد از رسيدن به هواي تازه، خوابيدند.
مدیر لبخندي پيروزمندانه مي زنه، داشته به خودش شديدا افتخار مي كرده و اصلا متوجه نبوده كه كه فضاي ابر داره عوض مي شه؛
~ زير ِ زمين، تاريك، بوي خاك، با صداي دالبي!!
- نوكم گيــــــــــر كرده!
- حمید اون بيل رو بنداز!!
فرهاد بيل رو توي كپه ي خاك فرو مي كنه و با يك حركت ظريف نوك فریبا رو كج مي كنه! و بعد از خاك درش مياره.
- نور! نور!!
بهار از اين كه تونلشون به بيرون راه پيدا كرده با خوشحالي شروع به دست زدن مي كنه.
- خب نازگل @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . وقتشه! يه دونه از اون آدامس هاي انفجاريت رو رديف كن.
نازگل آدامسي رو مي جوه، اون رو به آخر تونل مي چسبونه و بعد همگي سريعا پشت يك كپه خاك پناه مي گيرند...
ببين پرسپولیسی ... خوب اون چشماتو باز كن ... ادعات ميشه كريميتون تو آلمان دو فصل رو نيمكت بايرن نشسته ... عكس رو خوب ببين ... بازوبندشم ببين ... اوني كه وايستاده باهاش عكس بندازه رو هم ببين ... حالا تو ... كل تيمت به قول رويانيان 11 تا ملي پوشتون !!!! با همون كريمي تون تو تيم ملي پشت سر آقا جواد وايميستين مياين تو زمين )) يه چيزم يادتون باشه جواد بهترين ليگ دنيا رو ول كرد و اومد استقلال نه مثل اون كريم انصاري فر پول پرسته شما که واسه قرار دادش شرط بزاره بگه هر وقت از باشگاه خارجي پيشنهاد داشتم ميرم زيادم شلوغ كني گلش به رئال رو هم ميزارم برات هموني كه رو سر كاناوارو هد زد بابا ما كجاييم شما كجا به ما نميخورين آخه هيچ رقمه
.:. فــــــــلشـــــــ بَکــــــــــِ هفته ی پیش صرفا بسی ارزشی- ورزشی- تفریحی .:.




14 سال و 2 ماه و 10 روز و 8 ساعت و 25 دقيقه قبلتـِـــر تــِـر تـــِـر ...(افکت هلی کوپتر )
-خش خش ...بعله ما الان بر فراز زمین فوتبالِ دنبالر هستیم . وای چه منظره ای ...واقعاً باید از اینجا بازی رو تماشا کرد... خش خش....چه نور افشانی از این بالا دیده می شه..احتمالاً پایین دارند مراسم افتتاحیه ی جشن رو برگزار می کنند. واقعاً چه صحنه هایی ...واقعاً سخته که اشکامو کنترل کنم!
کمی پایین تر ...
-این نارنجکِ انفجاری رو پرتاب کن به سمت نیکمت تیمشون!
-ولی #شهرام @شَـہ ـرامـ ـ، این خلاف مقررات که توی اینجا نوشته!تازه هنوز بازی شروع نشده!
-روی حرف کاپیتان تیم حرف می زنی!؟
....
-#کتی @✔کتــ☾ــے ... به نظرت زیادی بمب کود حیوانی نیاوردی؟
-نگران نباش!اگه کم آوردیم ، می تونیم از تماشاگرها هم کمک بخوایم!
-ولی این خلاف بازی جوانمردانه هست!
-هان چی؟!میخوای از تیم اخراج بشی؟!
-
....
-خش خش...خب من دارم زیباترین صحنه های عمرم رو می بینم از این بالا..باید یه بار با خانوم بچه ها بیایم این بالا..خیلی باصفاست.انگار یه چیزایی داره به سمت ما میاد...وای چقدر جالب...فکرکنم شبیه بمب یا یه چیزی شبیهش نباشی..احتمالاً شبیه سازی یک بمبه تا به گزارشگر خوش آمد بگَند...چقدر مهمون نواز...واقعاً که منو متاثر کردند!!
#بــــــوووووووووووووووم ...
تیکه های هلی کوپتر توی فضا پخش می شه!
-خیلی حرف میزد، روی اعصاب بود. راحت شدیم!
#آنـا @آناهیتا گرد و خاک رو از لباساش می تکونه و به همراه بازیکنای تیمِ دختران به سمت زمین بازی حرکت میکنه!
#امین @آقـا اَمـیـن به عنوانِ داور مسابقه با ترس و لرز سوتِ آغازِ بازی رو به صدا در میاره ! توپ در اختیارِ #فریبا می افته و به همراه آنا و کتی به سمت دروازه ی تیمِ پسران حرکت میکنند.
#محمد @مــُ حمــّــد ; ) : وای محمد ترسید.. محمد نتوانست از دروزاه دفاع کرد..کاپیتان چه خواهد گفت اگر فهمید محمد نتوانست از دروازه دفاع کرد...عررر عرررر
و اشکاشو با روبالشیش پاک میکنه. درک از این صحنه متاثر می شه و یک بمب کوچیک از جیباش در میاره و با روبان قرمز شبیه گل می بنده و توی هوا پرتاب می کنه و #رضا @reza p با برگردون اونو به سمت #نازگل پرتاب میکنه .
starrr : وای بچه ها ، نگاه کنید باز یکی از طرفدارام واسم کادو فرستاده، نگاه کنید صدای تیک تیکم می ده!بذارید بازش کنم
!
{ این است قدرتِ راوی در رول }
!!
14 سال و 2 ماه و 10 روز و 8 ساعت و 23 دقيقه قبلمغز نازگل توی صورت #بهار @Bahar و کتی می پاچه و توپ به دست مهاجمای تیم پسرا می افته!
#حمید @یـ ـک آدمـ ـ با انگشت شماره ی #چــــهــــار رو به رضا و #فرهاد @✘ farHad ✘ نشون میده و هر سه تایی تریپ سوباسا اینا با هم فریاد می زنند : #حمـــــله-ی-مـــثلـــث!
فریبا که در حال سوهان کشیدن ناخن هاشه ، گوشی همراهشو از جیبش در میاره و شماره ی #مدیریتِ-اعظم رو می گیره!
-الو مدیر!؟ منم فریبا،..لطفاً یه سری دسترسی خفن بده من بهش نیاز دارم الان.مرسی قربونت !
فریبا گوشیشو توی جیبش می ذاره و یک بشکن می زنه و همزمان شناسه های ِ شهرام ، رضا و فرهاد پودر می شن!
#رهــا @raha و #صدف @♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ هم در حال بازی کردن مار پله ،با بی اعتنایی پودر ها رو از صفحه ی بازی کنار می زنند!
....
#محمد-حسین @mosta و #هستی @هسツی پشت بهم وایسادن و هر کدوم یک کلت کمری توی دستاشونه.
10...9...8...7...6...5...4...3...2...1
هر دوشون به سمت هم برمی گردن و شلیک میکنند. گلوله ی صدف می خوره به قلب محمدحسین و در عوض هستی خیس می شه!
محمدحسین : آخ قلبم!! آخرش نتونستم فرق کلت کمری رو با تفنگ آب پاش به این #بهرام حالی کنم!
وبعد تالاپی می افته می میره و هستی گلِ اولِ تیم رو میزنه و بازی با همین نتیجه به پایان میرسه
صدای سوت امین از زیر آوار به نفع تیمِ دختران شنیده می شه!
.:. سلولِ شماره ی 666 .:.

!

.:. پایانِ قسمتِ پنجـــم .:. 
14 سال و 2 ماه و 10 روز و 8 ساعت و 20 دقيقه قبلسلول شیشه ای به جدیدترین و به روز ترین امکانات مجهز شده بود .انواع دوربین های مدار بسته و لیزری و هوارتا وسایل و تجهیزات امنیتی تعبیه شده بود رها روی زمین سرد و ساکت نشست و به ممل و به روزهایی که ممل را فرت و فرت به حمام می برد، فکر می کرد.
رها با حسرت به ممل فکر می کرد.
-آه...ممل من!
رها خم شد تا تکه ای گچ بردارد و اسم ممل را روی دیوار بنویسد اما با تلخی متوجه شد که درون یک سلول شیشه ای قرار دارد.
روی شیشه ها کرد و اسم ممل را نوشت.
چقدر هیجان انگیز
دوباره دوباره امتحان کرد. حالا نزدیک صبح شده بود و او همچنان به ها کردن مشغول بود. ناگهان بر اثر نفس اسیدی لیلی!شیشه بر اثر ها کردن های متواتر سوراخ شد .
در همین لحظه صدایی از بلند گو ها بلند شد.
" زندانی سلول شماره ی 666 به داخل قفسه ی آهنی قرنطینه می شوند."
رهــــا:
-----
از سر مدیر يه ابر مياد بيرون!!
فضا از يه باريكه نور قرمز زوم اوت مي كنه و راهروي زندان رو كه به سمت در خروجي مي رفت نشون مي ده كه با انواع ليزرها محافظت مي شه. انواع دوربين هاي مداربسته اونجا كار گذاشته شده و دور تا دور در سيم خاردار كشيدند. يك مشت دنبالری هم اون طرف راهرو پشت بسي ميله نااميد از رسيدن به هواي تازه، خوابيدند.
مدیر لبخندي پيروزمندانه مي زنه، داشته به خودش شديدا افتخار مي كرده و اصلا متوجه نبوده كه كه فضاي ابر داره عوض مي شه؛
~ زير ِ زمين، تاريك، بوي خاك، با صداي دالبي!!
- نوكم گيــــــــــر كرده!
- حمید اون بيل رو بنداز!!
فرهاد بيل رو توي كپه ي خاك فرو مي كنه و با يك حركت ظريف نوك فریبا رو كج مي كنه! و بعد از خاك درش مياره.
- نور! نور!!
بهار از اين كه تونلشون به بيرون راه پيدا كرده با خوشحالي شروع به دست زدن مي كنه.
- خب نازگل @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . وقتشه! يه دونه از اون آدامس هاي انفجاريت رو رديف كن.
نازگل آدامسي رو مي جوه، اون رو به آخر تونل مي چسبونه و بعد همگي سريعا پشت يك كپه خاك پناه مي گيرند...
#بــــــــــــــوووووم ....