¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
نشسته ام....
کجا؟
کنار همان چاهی که تو برایم کندی...
عمق نامردی ات را اندازه میگیرم
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
کارم از یکی بود یکی نبود گذشته … من در اوج قصه گم شده ام…. عشق یعنی یکی بود…یکی ..نابود…. .
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
و مرا آنقدر آزردی. که خودم کوچ کنم از شهرت.. بکنم دل ز دل چون سنگت.. تو خیالت راحت.. می روم از قلبت.. میشوم دورترین خاطره در شب هایت تو به من می خندی.. و به خود می گویی: باز می آید و می سوزد از این عشق ولی.. بر نمی گردم نه!
¸.•°``°•.¸ * sadafi * °•...
دنیای دستها،از هر دنیایی بی وفاتر است...امروز دست هایت را میگیرند..قصه ی عادت که شدی..همان دست ها را، برایت تکان میدهند و میروند..