مونا
میرسی در کوچه ای کز آنِ ماست داخل بن بست تنهایی و درد هست منزلگاه چندین دوره گرد خسته و وامانده از این ماجرا در میان اطراف میبینی مرا...
مونا
.. و حال شده ام مردی با آرزوهایی بزرگ...اما خسته...
مونا
به سراغه من اگر می ایید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من......
مونا
خداوندا ! مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان ، دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...
مونا
باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم، من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم.
مونا
زندگی قافیه باران است... من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند... تو بهاری و به اندازه باران خدا زیبایی...
مونا
وقتی دل تنها کالائیست که خدا شکسته آن را میخرد... پس چرا من به دست کسی که دلم را شکسته بوسه نزنم...
مونا
در سکوت دادگاه سرنوشت، عشق بر ما حکم سنگینی نوشت... گفته شد دلدارها از هم جدا، وای بر این حکم و این قانون زشت...
مونا
در اين دنيای نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند من خوش باور نادان محبت آرزو کردم...
مونا
هيچگاه نگذار در كوهپايه هاي عشق كسي دستت را بگيرد كه احساس ميكني در ارتفاعات آنرا رها خواهد كرد...