sahel
نمک همـــــــان قدری زن که درجگر گنجد....... سخن همان قدری گو که من توانم زیست ...
sahel
تقصیر از تــو نیست , آنقدر چشمانت سیاه اســـت، کـــه همه و همه را ســـیاه می بینی , حـــتی دل ســاده و آتشـــین مــرا ...!
sahel
خیالت <جمع>... هنوز هم ، تـــو را از بقیه <منها> میکنم ...!
sahel
دیگر برای داشتنش سماجت نمی کنم، پرنده ای که مال من نیست صد تا قفس هم برایش بسازم ، باز هم میرود....!
sahel
هــر بــار ، بــا قــصــد قــربــت تـو ، غــریـب تــر مــی شــوم...
sahel
حکایت عجیبیست رفتار ما خداوند می بیند و می پوشاند مردم نمی بینند و فریاد می زنند
sahel
دل تمنا میکند تا من بسازم خانه ای عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای ؟
86 روز
14 سال و 5 ماه و 1 روز و 20 ساعت و 45 دقيقه قبل99 روز
14 سال و 4 ماه و 19 روز و 5 ساعت و 58 دقيقه قبل