Sajad
من درد مى کشم تو چشم هایت را ببند!! سخت است بدانم مى بینى، و بى خیالى…
Sajad
دردمنوتو حصاربرکه نیست،دردزیستن باماهیانی است که فکردریابه ذهنشان خطورنکرده
Sajad
طفلی آدم برفی دلش میخواست آدم شود آب شد…
Sajad
چه سخت است در جمع بودن/ولى در گوشه اى تنها نشستن/ به چشم دیگران چون کوه بودن/ولى در خود به آرامى شکستن….
Sajad
شب را دوست دارم. چرا که در تاریکى چهره ها مشخص نیست و هر لحظه این امید در درونم ریشه میزند که،”آمده اى! ولى من ندیدمت…”
Sajad
با بال های مقوایی به اوج گرفتنم می بالم! امااین نخ…..آه این نخ….. رویای پرنده شدنم رابه زمین گره زده است…!
Sajad
انسانها خوبند! صرفا تا زمانى که نمى شناسیمشان! احساس میکنم بهتر است دست از خودشناسى بردارم !! شاید کمى احساس خوب بودن به من دست دهد…
Sajad
منتظر خداحافظى من نباش من هر که را به خدا سپردم دیگر پس نیاورد…!
Sajad
“من”یک نقطه دارد
من تنها هستم
”تو” دو نقطه دارد
پس تنها نیستی
Sajad
لذت دوستی باپابرهنگان این است که ترسی نداری که ریگی به کفش داشته باشند
Sajad
خدا خیر بدهد کفش های بندی را… که رفتنت را حتی دقیقه ای به تأخیر می اندازد…
Sajad
سلامتیه اونایی که دهنشو پر حرفه… ولی اونقد مؤدبن که با دهن پر حرف نمیزنن… فقط سکوت می کنن…
Sajad
بیچاره چوب کبریت کوچک ... آتش از سرش شروع شد ولی بر جانش افتاد .... فکرت را مراقب باش ...