سالومه( دوست عشق خاندان)
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را ...!!!!
سالومه( دوست عشق خاندان)
فرق آنچه من می گویم با تو این است که در برهوت ذهن من آب می کارم و درخت روان می سازم .من نمی ترسم اگر باران بتابد و خورشید ببارد من در دشت قایق می رانم و در برکه اسب می دوانم من جنگلی آبی میکشم مملو از رودهای سبز و آرزو می کنم؛ آرزو می کنم که خدا کند دگر کسی آزادی بادبادک را برای دقیقهای سرخوشی به سرِ انگشتِ بازی گره نزند!!!!
سالومه( دوست عشق خاندان)
بگذار هرچه نمی خواهیم بگویند بگذار هرچه نمی خواهند بگوییم باران که بیاید از دست چترها کاری ساخته نیست...!!!!
سالومه( دوست عشق خاندان)
اگر... اگر یادتان ماندو باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید.....!!!!!!!!!
سالومه( دوست عشق خاندان)
را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
سالومه( دوست عشق خاندان)
آری معصومیت کودکیهایم گم شده است، اما من هنوز هم همان کودک عاشقم و ساده دل! و همچنان در انتظار.... در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ... من اینجا تنها ماندم! خدایا مرا به بغضی که از تو میشکند بسپار...
سالومه( دوست عشق خاندان)
زندگی هنگامه فریاد هاست سرگذشت و درگذشت یادهاست عاشقی فریاد تنها بودن است رنج ما تاوان انسان بودن است ...........
سالومه( دوست عشق خاندان)
نمي دانم چه رابطه ايست بين نبودنت با رنگ ها... دلتنگ تو که مي شوم زندگي ام سياه مي شود انگار......
سالومه( دوست عشق خاندان)
گفتی محبت کن برو... باشد (خداحافظ ) ولی رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم!!!!!!!!!!