سارای
ما تار و پود بدبختی را خودمان می بافیم و نام آن را می گذاریم : (( سرنوشت)) !
سارای
به خواب، نه ؛
به روياهايم ميروم!
آنجا هرچقدر كه دلم بخواهد زندگي خواهم كرد؛
وقتي بيدار بودم، هرگز زندگي نكردم
سارای
یک بهار…. مانند یک عبور…. از راه میرسی و مرا تازه میکنی. همراه تو هزار عشق از راه میرسد همراه تو بهار… بردشت خشک سینه من سبز میشود. وقتی تو میرسی…. در کوچه های خلوت و تاریک قلب من … مهتاب میدمد… وقتی تو میرسی… ای آرزوی گم شده بغض های من… من نیز با تو به عشق میرسم
سارای
دختر به سوز و برف که عادت نکرده است کبریت می فروخت حماقت نکرده است سرما حریف قدرت یک لقمه نان نشد بابا نو ئل دوباره رفاقت نکرده است تانگو برقص زیر نگاه فرشته ها فردا کریسمس است جنایت نکرده است توی تنش ولو شده حس کشیش پیر فرقی نمی کند که عبادت نکرده است زانو بغل گرفت کنار پیاده روبغضش گرفته چون که خیانت نکرده است تا مستحق این همه نفرین شود ولی شاید به ظلم عرض ارادت نکرده است کبریت های نم زده رسم جهان ماست شومینه ای به شمع حسادت نکرده است مردن چقدر ساده به او دست می دهد محکوم می شود که رقابت نکرده است دارم سیاه می نویسم از این روزگار تلخ حتی جنازه اش به شب عادت نکرده است
سارای
حالا که آمده ای هی دست و دلم را نلرزان هی دلواپسم نکن اگر نمی مانی بیابانهای بی باران......منتظرم هستند
سارای
مردها همواره میخواهند اولین عشق یک زن باشند و زن ها دوست دارند آخرین عشق یک مرد باشند
سارای
پرم از اشک آنقدر که دنیا باید چتر بر سرش بگیرد . . . بـا احـتـیـاط مـرا ورق بـزن ... تـمـام ِ عـاشـقـانـه هـایـم درد مـے کـنـد ...
سارای
انسانها برای عشق ورزیدن آفریده شدند و اشیاء برای استفاده شدن علت این همه مشکلات... ما در دنیا این است که به اشیاء عشق ورزیده می شود و از افراد استفاده می شود.......!
سارای
قــابــل تــوجــه هــمــه آقــا پــســرا و هــمــه دخــتــر خــانــوم هــا ؛ عــــشــــق فــــقــــط عـــزیـــزمـــو دوســـتـــت دارم نــــیــــســــت ! عشق اینه که تو هر شرایطی باهاش باشی حتی اگه نــفــهــمــه و توی کما باشه!
سارای
زغم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
سارای
باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد / عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشمان مرا جاری کرد
سارای
اینو من نباید بهت بگم ولی تو یه عیب خیلی بزرگ داری که... نمی شه دوست نداشت!
سارای
حانا: تا که بودیم نبودیم کسی، کشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند، خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آئینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که افتاد و شکست در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه ی زنده کش مرده پرست تا هست به ذلت بکشندش به جفا تا رفت به عزت ببرندش سر دست آه میترسم شبی رسوا شوم، بدتر از رسواییم تنها شوم آه ازآن تیر و از آن روی و کمند، پیش رویم خنده پشتم پوزخند
سارای
خدایا هرکس به یادم هست به یادش باش اگر کنارم نیست ، کنارش باش اگر تنهاست پناهش باش و اگر غم دارد غمخوارش باش . .
ما که به بارون هم التماس میکنیم بیاد !
14 سال و 5 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 36 دقيقه قبل