سارای
هیچکس فکر نکرد، که درآبادی ویران شده دیگر نان نیست؛ و همه مردم شهر بانگ برداشته اند: که چرا سیمان نیست؛ و کسی فکر نکرد: که چرا ایمان نیست؟ و زمانی شده است که به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست؛
سارای
هنوز نا تمام... یعنی ; وقت رفتن است باز همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان ... چقدر زود ـ دیر می شود.
سارای
دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم لحظه لحظه می بندم تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم اما ناگهان؛ پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود و رویاهای سپیدم را ویران می کند
سارای
ذهنم پريشان است قلبم بيقرار است افکارم شوريده اند و درمانده ام پس رشته زندگيم را به دستهاي امن تو مي سپارم توفان ميخوابد... و آرامش تو حکمفرما ميشود خــــــــدايــــــا! اگر صلاح تو بر من در سوختن من است ميسوزم خدايا شکرت.... با همه سختي ها... با همه غم ها... با همه بغض ها... و با .........
سارای
می گن شیشه عمر آدما اگه خیس بشه عمرشون کم می شه! می دونستی چشات شیشه عمر منه؟
سارای
بعضی از فرشته ها بال دارند و بعضیاشون ندارند مثل دوست ؛ تقدیم به تو فرشته ی بی بالم که به وجودت می بالم.
سارای
ميان مردم ،
تفاوت بسيار كوچكي وجود دارد كه تفاوتي بزرگ ايجادمي كند ...
آن تفاوت كوچك، ديدگاه است.
تفاوت بزرگ ، مثبت يا منفي بودن آن است .
سارای
عاشقی یاد گرفتنی نیست هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد عاشق که بودی دست کم تشری که با نگاهت می زدی دل آدم را پاره نمی کرد مهم نیست من که برای معامله نیامده ام اصل مهم این است که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای نوشتن فقط بهانه ای است که با تو باشم اگر چه این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند … .
سارای
هنوز هم عاشقانههایم را عاشقانه برای تو مینویسم.. هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف میزنم.. هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است.. این روزها دیگر پشت پنجره مینشینم و به استقبال باران میروم. میدانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است.. میدانم یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است، کسی که جز تو نیست بازمیگردد.. میدانم تمام میشود و ما رها میشویم؛ پس بگذار بخوانم: اولین عشق من و آخرین عشق من تویی نرو، منو تنها نذار که سرنوشت من تویی..
سارای
نیمکت عاشقی یادت هست؟ کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.. بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود، برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت.. او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید، اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد. بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم، مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم. بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند. دوباره صدایم کن..
سارای
هیچکس مجبور نیست انسان بزرگی باشد تنها انسان بودن کافی ست . . .
سارای
درراه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره آبم که در اندیشه دریا افتادم وباید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد ! چه جای نگرانی است من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
سارای
تو میرفتی و آهنگ غم انگیز قدمهایت به سویم باز می آمد، و اندوه جدایی خرمن گلهای عشقم را خزان میکرد. تو می رفتی و من با اشکهایم شعله های آتش اندوه را خاموش می کردم. تو می رفتی و من با دستهایم هزاران موج حسرت را درون بستر آغوش سردم جای میدادم و من هم ، با دریغی تلخ... آهنگ جدایی سرود بی وفایی را به سوگ عشق می خواندم.
سارای
شگفتا ! وقتی که بود نمیدیدم، وقتی میخواند نمی شنیدم، وقتی دیدم که نبود ... وقتی شنیدم که نخواند ...! چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال، در برابرت، میجوشد و میخواند و مینالد، تشنه آتش باشی و نه آب، و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت، و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید، تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش، و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی، که تا بود، از غم نبودن تو ، می گداخت.