سارای
غم از چشم قشنگت دور باشد دلت غرق امید و نور باشد نبینی روز بد ای بهتر از جان الهی دشمنت رنجور باشد
سارای
هميشه مثل چراغ راهنمايي باشي لپت هميشه قرمز، روي دشمنات زرد دلت هميشه سبز
سارای
اگر کسی همان مقدار عشقی که شما نثارش میکنید، نثارتان نکرد، و به گونه ای رفتار کرد که گویی در اغلب اوقات اهمیتی ندارید، این میتواند نشانه ای بزرگ از این حقیقت باشد که در زندگیتان به وی نیازی ندارید. تنها کسانی که واقعاً در زندگیمان به آنها نیاز داریم، آنهایی هستند که به ما احترام می گذارند و در زندگیشان به اندازه کافی خواهانمانند
سارای
ای عشق مددکن که به سامان برسیم چون مزرعه ای تشنه به باران برسیم یامن برسم به یار یا یار به من یا هردو بمیریم وبه پایان برسیم
سارای
گاه دلتنگ میشوم،دلتنگتر از همه دلتنگیها! گوشه ای مینشینم و میشمارم صدای شکستن را! نمیدانم من،کدامین امیدرا ناامیدکردم و کدامین خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم؟ گاه دلتنگ میشوم،دلتنگتر از همه دلتنگیها! گوشه ای مینشینم و میشمارم صدای شکستن را! نمیدانم من،کدامین امیدرا ناامیدکردم و کدامین خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم؟
سارای
زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب نگیر
سارای
دیروز را ورق می زنم و خاطرات گذشته را مرور می کنم . در روزهای بی تو بودن صدای خش خش برگها را از لابلای صفحات پاییزی می شنوم و التماس شاخه ها را که در حسرت دستهای سبز تو مانده اند . کم کم به این باور می رسم که سرنوشت ، نثر ساده ایست از حسرت و اشک که حرفی برای گفتن ندارد . به صفحات بهاری با تو بودن می رسم . بنفشه هایی که از بالای واژه ها سر می زنند و چشمان تو را بهانه کرده اند .
سارای
به هـمـان سـادگـی کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار سقـف واگـن مـتـروک را تـرک می گـویــد دل ، دیـگــــر در جـای خـود نیـسـت بـه همـیـن ســادگـی
سارای
موجیم و وصل ما، از خود بریدن است ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است تا شعله در سریم، پروانه اخگریم شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم پرواز بال ما، در خون تپیدن است پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش آیین آینه، خود را ندیدن است گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را خامیم و درد ما، از کال چیدن است
سارای
خـــدایـــا . . . تـــو کـــه اون بـــالــایـــی بـــهـــتـــر دیـــد داری ؛ یه نگاه کن ببین کلید خوشبختی من کجا افتاده . . . گم شده !
سارای
گل سرخي رابه من بخشيد و رفت عاقبت برعشق من خنديد ورفت اشك درچشمان سردم حلقه زد بي مروت گريه ام راديد و رفت ...
سارای
آرزو می کنم هیچ راه نجاتی نداشته باشی وقتی غرق خوشبختی هستی
سارای
هر چند ز عالم جگری سوخته دارم شادم که گلی هم چو تو اندوخته دارم
سارای
هیچ می دونستی هربار که تو پلک می زنی من نفس می کشم؟ پس مواظب باش به کسی خیره نشی که من خفه می شم!