sarbaz
درخیابان مردی می گرید. پنجره های دوچشمش بسته است .دست ها رابایدبه گرو بگذارد تاکه یک پنجره را بگشاید در خیابان مردی می گرید همه روزان سپیدش جمعه ست او که ازبیکاری تیر سلیمانی را می شمرد در قدم های ملولش قفسی می رقصد با خودش می گوید:کاش می شد همه ی عقربک ساعت ها می ایستاد کاش تردید سلام تو نبود! دست هایم همه بیمار پریدن هایی از بغل دیوارست کاش دستم دو کبوتر می بود!!! درخیابان مردی می گرید! زنده یاد خسرو گلسرخی))
sarbaz
طبیعت گیلان (گوشه ی سمت چپ عکس اون کلبه ی جنگلی رو لایک کنین)