تویی که شبا رو بالشت خیس میخوابی… تویی که میری زیر پتو تا کسی صدای گریه هاتو نشنوه… تویی که همه دلخوشیت شده اینترنت…. تویی که این روزا توی دنیای مجازی غرق شدی… تویی که حتی توی دنیای مجازی هم خودتو گم کردی… بـــــــــــــه ســـــــــــــــلــــــــــــامـــــــــتـــــــــــــی تـــــــــــو……
سلام ای غروب غریبانه دل ........سلام ای طلوع سحرگاه رفتن .........سلام ای غم لحظه های جدایی ....خداحافظ ای شعر شب های روشن...... خداحافظ ای شعر شب های روشن..... خداحافظ ای قصه عاشقانه ..........خداحافظ ای آبی روشن عشق...... خداحافظ ای عطر شعر شبانه........ خداحافظ ای همنشین همیشه.... خداحافظ ای داغ بر دل نشسته .........
همیشه فکر میکرد اینکه بی دریغ به کسی محبت کنه ..هواشو داشته باشه..هی یادش باشه..باهاش صادق باشه..بهش آرامش بده..دوستش داشته باشه..میتونه اون آدم رو برای همیشه تو زندگیش داشته باشه..چیزی نگذشت که فهمید زهی خیال باطل .. اگر قرار باشه کسی برای همیشه بمونه .. باید تشنه نگهش داشت .. تشنه محبت و دوست داشتن .. و اگه سیر بشه میره
محبت زیادی، همیشه آدمها را خراب می کند... گاهی آدمها می روند نه برای اینکه دلایل ماندنشان کم شده... بلکه به این دلیل که آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند... او که رفتنی است، بگذار برود...
تابستون امسال با اون گرمای خفه کنندهاش توی اتوبوس نشسته بودم. یه دختر کوچولوی ۸-۹ ساله هم به خاطر نبود جا دور از مامانش نشسته بود رو صندلی ته اتوبوس. دختر کوچولو روسریاش رو خیلی زیبا بارعایت حجاب همراه چادرعربی سرش کرده بود. خانوم بدحجابی که پیش دختر کوچولو نشسته بود و خودشو بادمیزد باافسوس گفت: «توی این گرما اینا چیه پوشیدی؟ از دست اجبار این مامان باباهای خشک مقدس تو گرمت نمی شه بچه؟». همون موقع اتوبوس به ایستگاه رسید و ایستاد. دختر کوچولو گرهٔ روسریاش رو سفتتر کرد و محکم و با اقتدار گفت: «چرا گرممه… ولی آتیش جهنم از تابستون امسال خیلی خیلی گرم تره…». دختر کوچولو پیاده شد و اون خانم بدحجاب سخت به فکر فرو رفت…
واااااااااي پسر عجب پوستي داره حال كردم
13 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 41 دقيقه قبلدونیا سیاه دنبالر


13 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 40 دقيقه قبلسياه ولي جذاب و زيبا
13 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 31 دقيقه قبلصد البته



13 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 24 دقيقه قبل