✿.•*´BITA ✿.•*´
عکس سه سالگیم به همراه کامران پسر همسایمون... یه سال از خودم بزرگتر بود... 24 سال همسایه بودیم... 24 سال همدیگرو میدیدم... همبازی دوران بچگیم... متاسفانه چند ماه پیش تو یه سانحه تصادف درگذشت... روزی که خبر مرگشو شنیدم تا ساعتها شوکه بودم... همون موقع داشتم با یکی از دوستای دنبالریم حرف میزدم... نمیخواستم بدونه بغض دارم ولی بهش گفتم ناراحتم... بعد از تماسمون نشستم روی پله های حیاطمون... گریه نکردم ولی تا تونستم اشک ریختم... هنوز سرخاکش نرفتم...
بعضیها سعی کنن بفهمن وگرنه...!
12 سال و 11 ماه و 7 روز و 10 ساعت و 28 دقيقه قبلاگه منتظورتون شهابه بیخیالش بشید دیونس با همه همین رفتارو داره
12 سال و 11 ماه و 7 روز و 10 ساعت و 23 دقيقه قبلاقا وحید!خطاب نزدم تا کلی گفته باشم!
12 سال و 11 ماه و 7 روز و 10 ساعت و 21 دقيقه قبلپس بهتره طرف رو بشناسه بعد از این شوخیا کنه!منم مجبور شدم پست بذارم که تکرار نشه