غلامرضا
میانِ آسمان .. بههوای قفست .. مُردم ..!
غلامرضا
هيچوقت " تو " را ترک نمیکنم .. حتی اگر توی اين دنيا نباشم ..
غلامرضا
مهریه رفتنت ... منم منه جنازه ..
غلامرضا
دلِ دو حرفي من خيلي حرف داره .. خيلي ..
غلامرضا
هر چیز " زمانی " دارد .. نفس هم که باشی ، دیر برسی من رفته ام ..
غلامرضا
خسته شدم .. دفتر و دستک شعرمو جمع کردم ، دست شستم از شعر .. آب کشیدم کاسه ی صبرم ر ا.. خیس شدند واژه هام...خیس ِ خیس .. باد ِ نوشتن در سرم وزیدن گرفت... باد وزید و وزید .. لرزیدند وآژه های سراپا خیس ، بیچاره واژه ها .. تب کردند هذیان شدند .. حرف هام پاشویه شان کردم .. شعر شدند روز از نو .. روزی از نو .. بي كسيها ..
غلامرضا
تاب خورد و تاب خورد...تابستانی دیگر... من بی تاب تر از تاب Tتاب خورد و تاب... تاب تاب عباسی...آه...خدایا می دانم نخواهم اُفتاد ... از پا...از تب و تاب...می سوزم از تبِ این شبهای داغ... روزهای سوزان...اما...تاب می آورم...اُمیدی شاید واهی ... مرا فرا می خواند...به تاب آوردن...تابستان را بگویید : هزار بار دیگر بیاید و برود...تب ِ سوزانش هزار برابر که شود... بر کوره ی خورشید افزون و افزون تر...من تاب خواهم آورد... با این دل ِ بی تاب ...
غلامرضا
من...گـُم شده ام.. در غُبــــــــــــار ِ این شهرِ تعطیل ..!
غلامرضا
اگه یه روز فرزندی داشته باشم ، بیشتر ازاسباب بازی های دیگه براش بادکنک میخرم ..بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده .... بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک ، تا بتونه بالاتر بره .. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه ، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن ، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه .. و مهمتر از همه : بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده ، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...
غلامرضا
این روزهـــــــا ميگذرد .. اما کسی آخر قصه را نمي پرسد ، راستي ... لیلی زن است یا مرد ! در دنیای مجازی .. دوست داشتن هم ، تغییر جنسیت می دهد .. . . تقديم به دوستاي مجازيم ..
غلامرضا
دوره ی خـوشی ِ آدمــا ، یه تــایـمی داره .. وقتی تمـوم شه تــازه یـواش یـواش میفهمی ، خــوش نبــــودی ! احمــق بـــــودی ..! دوره ی خوشیت رو با كسی بگذرون ، كه باعث نشه "چیزی" رو از دست بدی ..!
غلامرضا
یک همیشه یک است .. شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد .. اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد .. یک نگاه .. یک سرنوشت .. یک خاطره .. یک " دوست " ..
غلامرضا
حواسم را به تـــــــو .. حوصله ام را به سیــــگار می سپارم .. دود می شــــوم .. آنقدر غلیظ که سرفه ات می گیرد .. حواسم هست که سرفه ات می گیرد .. حواست هست که دود می شوم ..؟
غلامرضا
"دلتنگی " .. خوشه انگور سیاه است .. لگدکوبش کن ، لگدکوبش کن .. بگذار ساعتی سربسته بماند .. مستت میکند اندوه ..
غلامرضا
پرگار .. ساکن ام ..! همچون مرکز یک دایره .. لعنت بر هر چه پرگار ست .. سرگیجه ام می اندازند .. هی میچرخند و میچرخند .. دایره های بسته .. بسته های دایره .. و من همچنان ساکن ام ، ساکت ام .. گویی انگار منتظر یک معجزه ام .. که شاید روزی ، شاید روزی .. دست بکشد از دایره کشیدن .. پرگار ! که شاید دایره ای بکشد نیمه .. با یک روزنه با یک امید فقط یکی .. شاید روزی اصلا مربعی چیزی کشد .. و یا حتی .. چه سرنوشت شومی ست مرا .. وصال آغاز خط و پایانش .. لقاح فرود و صعود نوک پرگار .. می شود زندان من ..