❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀
تکرارشدم دوباره....در شب...خودم...رویا
❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀
کنارم گذاشته ای که تلخم کنی...هه..شرابی شدم ناب...حالاحسرتم رابکش
❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀
گاهی اونقددلت براش تنگ میشه که دوست داری ببینیش حتی باکس دیگری...
❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀
یادتو....گاهی مسکنی ست که ازنبودنش بندبندتنم ضجه میزنند
❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀
باران که بندبیاید...چیزی تمام نمیشود...تازه...خاطره ها شروع میکنن به چکه کردن...
❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀
آهای پسر...میدانی بامن چه کردی؟تومراکشتی...برای خودم ناراحت نیستم....برای دخترت نگرانم...نکند/تقاص آه مرا/اوپس بدهد...
❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀
اقرار میکنم...اینجابدون توحتی برای آه کشیدن هم هواکم است
❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀
نه التماس می کنم...نه خیره خیره نگاهت....فقط آه می کشم وسکوت می کنم...همین آه برای تمام زندگیت کا[!]ت...
❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀
بازارسنگ فروش هاکجاست؟؟؟به دنبال سنگی کمیابم...آیاسنگ صبورهم می فروشند؟