shaghayegh
خدایــــــــــــا یه بُر به این زندگیمون بزن شاید دو تا حکم افتاد دستمون که هر نامردی آسش رو به رخ ما نکشه.....!
shaghayegh
درياي بزرگ دور يا گودال كوچك آب فرقي نمي كند زلال كه باشي آسمان در توست
shaghayegh
هر صبح ، مصمم به نجات خویشیم و شب فرصت صبح فردا را در آستین آلوده به خون و اشک بهانه داریم و نمی بینیم کنار هر بهانه ی شبانه مرگ پوزخند زنان ، نشسته است !
shaghayegh
منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد در پرنده شدن خویش بکوش
shaghayegh
دلم كه تنگ می شود می خواهم فریاد بزنم شكستنم را ولی سنگینی تنهایی آسمانم را گرفته
shaghayegh
خيانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین ، فرود دشنه، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارمها ، هرگز تبرئه ای نیست آنکه را که را چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست و دلی را که پژمرد ...
shaghayegh
>نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگی رو >چرا قسمت نکنم روزهای خوب این زندگی رو. >چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن. >وسط قصه میشه سر به سر من میزارن. >تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن
shaghayegh
چه قدر حقیرتد مردمانی که نه جرات دوست دوست داشتن دارند ، نه اراده ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست نداشته شدن ، با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند
shaghayegh
ای به من نزدیکتر از من اگر میخواهی خوب باشی باید اول معتقد باشی که بد هستی!
shaghayegh
چه رسم جالبی است، محبتت را میگذارند پای احتیاجت، صداقتت را میگذارند پای سادگیت، سکوتت را میگذارند پای نفهمیت، نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت، ... ... ... و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تن هایی و بیکس و محتاج
shaghayegh
ما كاشفان كوچهي بنبستيم حرفهاي خستهام داريم اين بار پيامبري بفرست ... كه تنها گوش كند
shaghayegh
نميدانم... نبودنت را با کدامين واژه بيان کنم و دلتنگي ات را با کدامين چشم ببارم؟ ... اين روزها رويائي گنگ و مبهم تصويري تار اما نزديک بي قرارم کرده ميدانم نيمه ي ماه نزديک است و نا آرامي هايم را گريزي نيست تو خوش باش و دور...
shaghayegh
مرا چه به فلسفه؟ من هنوز در منطق چشمانت مانده ام...
shaghayegh
این روزها ؛ غم برای خوردن زیاد دارم ، تو دیگر برایم لقمه نگیر ... !!!