یادمه دبستان که بودم یه بار مشقامو ننوشتمرفتم مدرسه معلمون یه زنه بود یه شلنگ گاز داشت تو با تیله بر شده بود (سوم ابتدایی)یزید بود گفت برو پاتخه تا به حسابت برسم مشق همه رو نگاه کرد اومد گفت دستتو بیار جلو نیاوردم یکی محکم زد تو پام منم از کلاس گریه کنان فرار کردم خونه فرداش با بابام رفتم مدرسهبابام با مدیر مدرسه رفیق بود و با معلمه بر خورد شد حقش بود
يكي از دوستاي عزيزم توي خصوصي ي حرف خيلي خيلي خيلي قشنگي بهم زد اون گفت: آدماي مجازی فقط حرفاشون قشنگن پای شناخت بیشتر که میاد وسط جوری خودشونو نشون میدن که برای همیشه از هرچی آدم تو دنیاست حالت بهم میخوره. فقط خدا نکنه که بخوان بیان تو دنیای واقعیت! (واقعا چقدر زيبا گفت )
یه بار به درخواست یکی از دوستام رفتم کارخونه داییش برای مشاوره...موقع برگشتن یه گله گوسفند تو حوالیه کارخونه دیدم...از اونجایی که با بع بعی ها دوست میباشم اومدم پایین و رفتم وسطشون...چشمتون روز بد نبینه...4تا سگ اندازه شتر افتادن دنبالم...من بدو اونها بدو...فقط بگم هنوز زنده ام...رهگذر
باز این وسط روح من آباد شد نیما؟
با اون خاله ورپریددش 
13 سال و 3 ماه و 3 روز و 1 ساعت و 35 دقيقه قبلباز این بچه ما چیکار کرده؟ تقصیر اون مادر فولادزرهشه
عمه عمه عمه تخسیر _سمیرا و دنیا بود
13 سال و 3 ماه و 2 روز و 9 ساعت و 38 دقيقه قبل توسط موبایلگلپري خودش شروع كرد ما بي تقصيريم
13 سال و 3 ماه و 15 ساعت و 34 دقيقه قبلنیما روح و روان برای من نمونده

13 سال و 3 ماه و 5 ساعت و 38 دقيقه قبلیکم از روح و روان خاله فولاد زرهت مایه بزار خ ُ

13 سال و 2 ماه و 28 روز و 19 ساعت و 51 دقيقه قبل توسط موبایل