دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

♥♥ دنيا ♥♥

\\\\\\\"ﺯﻥ\\\\\\\" ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﭘﺎﯼ ﻋﺸـﻘﻢ ﻧﺎﯾﺴﺘﻢ!ﻣﻦ ﺍﺯﻗﺒﯿﻠﻪ \\\\\\\"ﺯﻟـﯿﺨﺎ\\\\\\\" ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ. ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﺸﻘﺖ رﺍﺟﺎﺭ ﻣﯽﺯ... درباره »
♥♥ دنيا ♥♥
زن - مجرد
امتیاز: 18287

دنبال‌شدگان

(1645 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(1013 کاربر)

گروه‌ها

(17 گروه)

بازدید

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺮﻡ ﭘﯿﺶ ﻋﺸﻘﻢ ﮔﻮﺷﯿﻤﻮ ﺳﺎﯾﻠﻨﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ !!! . . . . . . . ﺭﯾﺴﮑﺶ ﺑﺎﻻﺍﺍﺍﺍﺳـﺖ , ﮐـﻼً ﺑﺎﺗﺮﯾﺸﻮ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻡ ﻣﯿﺰﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺟﻮﺭﺍﺑـَم

این ارسال را بازنشر کرده است.
♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

چقدر خوبه وقتی که داری جوجه کباب درست میکنی خودش بچرخه و بگه: اینجام … اینجام … اینجام نپخته !!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
♥♥ دنيا ♥♥
1.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

باز بگید کره خر فحشه ببین چقد نازه

♥♥ دنيا ♥♥
1.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

♥♥ دنيا ♥♥
1.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

♥♥ دنيا ♥♥
1.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

من نبودم ، اون بود

♥♥ دنيا ♥♥
1.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

پرندگان هم از تکنولوژی وایرلس بهره مند شدند !

♥♥ دنيا ♥♥
1.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

طرز تهيه تيراميسو: مواد لازم برای 6 نفر ماسکارپونه یا پنیر خامه ای : 1 پیمانه پودر شکر: 4/1 پیمانه قهوه سرد: 3/2 پیمانه ( نسکافه فوری یا شیرکاکائو را می توانید جایگزین کنید ) خامه فرم گرفته : 1 و 4/1 پیمانه بیسکوئیت لیدی فینگر: 15 عدد ( کیک اسفنجی یا کیک شیفون و یا نان لطیفه را می توانید جایگزین لیدی فینگر نمائید) پودر کاکائو و رنده شکلات برای تزئین طرز تهیه مرحله 1 - قالب مستطیل شکلی با اندازه 20 در 10 سانت را با پلاستیک تمیز بپوشانید. شکر و ماسکارپونه را مخلوط کرده و برای 1 دقیقه بزنید. مرحله 2 - خامه و 1 قاشق غذاخوری از قهوه آماده و سرد شده را افزوده و بزنید تا مواد با هم خوب ترکیب شوند. مرحله 3 - نصف از مخلوط خامه را در قالب ریخته و در سطح آن صاف کنید. نصف بیسکوئیت ها را به آرامی در قهوه سرد شده بزنید بطوریکه فقط سطح آن با قهوه تماس پیدا کند، سپس روی مخلوط خامه قرار دهید. مرحله 4 - مابقی مخلوط خامه را روی بیسکوئیت ها ریخته و صاف کنید، بیسکوئیت های باقیمانده را نیز در قهوه سرد شده بزنید و روی کرم خامه ای قرار دهید. سپس قالب را برای 4 تا 5 ساعت در قرار دهید

این ارسال را بازنشر کرده است.
♥♥ دنيا ♥♥
2.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

اين يني چي اونوخ

♥♥ دنيا ♥♥
2.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

شلوار لي در پنج سال آينده

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ادامه داستان: عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می گردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ادامه ي داستان: معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد. کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم.

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

وقتی زری حامله شد.... زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه. نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت:

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

همه ي صفحه پر شده از پست هاي عاشقانه

♥♥ دنيا ♥♥
1.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

اينم كاور موبايل دستتو بكش بيرون