آن روز یادت هست؟ زنگ زدی که خوابت را دیدهام : اتفاقی افتاده؟! من، شبِ پیش با درد خوابم برده بود… و تو کیلومترها آنطرفتر، فهمیده بودی! چگونه من معجزه را دیدم و ایمان نیاوردم؟! همین همین مادر، برای اثباتِ خدا کافی نیست؟
همه رفتن! از امروز من موندم و پدر پیرم و برادرام و خونه ی سوت و کور! اولین سفرهِ 4 نفره پهن شد! بابا داد زد لیوان کجاست؟! یاد مامان افتادم! که اگه میدونست ما یه لیوان رو تو اتاقمون بردیم و یادمون رفته بیاریم سر سفره ، میگفت کار بچه ها نیست، نمی دونم من کجا گذاشتم! علی میری پیدا کنی؟ فقط به خاطر اینکه ما حرف نخوریم! مامان الان کجایی؟! سر سفره جات خالی بود : ( برات فاتحه خوندم ، بغض نذاشت غذا بخورم ، پا شدم و الان اینجام : (
گاهی دلت از کسایی میگیره که فکر می کردی با تمام آدمهای کنارت فرق دارن ! خودشون … دنیاشون … زندگیشون … و بعد بفهمی که دنیایی ندارن که بخوان به خاطرش زندگی کنن ، این آدما وجودشون توی ذهنتم زیادیه چه برسه توو زندگیت !!!
@علی فلاح و باز هم روز مادر ... و باز هم جای خالی مادرم ... و باز هم میل به آغوشش ... و باز هم من و یک جعبه شیرینی بر سر مزارش ... و باز هم هجوم بی امان اشک هایم ... و باز هم مرور خاطراتش ... بوسه هایش ... آغوش گرمش ... و باز هم ... هفته دیگه روز مادره
نمی دونم چرا حس می کنم دیگه نمیایی دنبالر. دلم برا خودت ، براپستات ، برا سر به سر گذاشتنت تنگ می شه #حمیده-عزیزم . حتی گروه توییت هم دلش برات تنگ میشه. اگه نیایی گروهو خاک می گیره. ای کاش تجدید نظر میکردی. @حمیده