علي
باران باش ببار اما نپرس که اين دست هاي تشنه از کيست ؟
علي
گلم رفت و گلستانم خزان شد / گل سرخم نصيب ديگران شد .
علي
اي بي خبر از سوخته و سوختني عشق آمدني بود نه آموختي .
علي
عشق مثل سرفه پنهان نمي ماند
علي
براي آرزوهايي که مي ميرند سکوتي مي کنم سنگين تر از فرياد .
علي
دل شکستن عاشقان هنر نيست .
علي
من که صاحب دل نيستم دل درکف توست / من عشق تو نيستم دل عاشق توست .
علي
دل خانه ايست تنگ جاي يکي بيش نيست .
علي
خاکستر گفت آتش را مي بخشم اما تبر را نه .
علي
قلبي فراموشت کند قلب من نيست / هرگز فراموش کردنت درفکر من نيست .
علي
اگر درتاريک روشن رويا بار ديگر باهم ديدار کنيم باز با يکديگر سخن مي گوييم وشما براي من آوازي ژرف تر مي خوانيد .
علي
درطبيعت مرگي وجود ندارد و گوري نيز در آن تعبيه نکرده اند ؟ اگر طبيعت بهار نا پديد شود چه باک که موهبت شادماني ترک مان نخواهد کرد .
علي
بشريت رودخانه اي از روشنايي است که از ازل جاري شده است و به ابد مي ريزد .
علي
واگر دستانمان در رويايي ديگر به هم برسند در آسمان برجي ديگر بر مي سازيم .
علي
کسي که در بيداري اش زمين راتنگ در آغوش مي گيرد تا آخر بر روي زمين خواهد خزيد .