sina
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود، دلباخته سفر بود، اما همسفر نداشت. حکایت کسی است که زجر کشید، اما ضجه نزد، زخم داشت و ننالید. گریه کرد اما اشک نریخت. حکایت من،حکایت کسی است که پر از فریاد بود، اما سکوت کرد تا همه ی صداها رو بشنود!!!
sina
تو کسی که خنده اش طعم زمستان میدهد من همان که ابتدایش بوی پایان میدهد خوب میدانم که یک شب ، یک شب بی انتها عشق روی دستهای بی کسم جان میدهد
sina
ای کاش زندگیم در یک کاسه آب خلاصه میشد ، که آن را بدرقه راهت میکردم . . .
sina
هرجا دلت شکست ، قبل رفتن خودت جاروش کن ! تا هر ناکسی منت دستای زخمیشو رو سرت نذاره .
sina
مرکب گیرم از خون رگانم / قلم بتراشم از هر استخوانم / نویسم بهر دوست مهربانم / محبت آتشی در جانم افروخت / که تا دامان محشر بایدم سوخت .
sina
امشب شب رویای تو بود و تو نبودی / در دل همه آوای تو بود و تو نبودی / دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد / در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی .
sina
تو را تا بی نهایت دوست دارم / تو را تا قلب دریا دوست دارم / اگر روزی نباشم در این دنیای خاکی / تو را در قلب خاک هم دوست دارم .
sina
پیش بی درد دمی صحبت از درد مکن / شاخ سبز دلت را به خطا زرد مکن مرد اگر نیست در آن شهر ولی کوه که هست / تکیه بر کوه کن و تکیه به نامرد مکن . . .
sina
واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار
sina
فقط موجهای دریا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگر برسن به ساحل میمیرن بازم بیقرار رسیدن
sina
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریكی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام