sina
مهربانی تزئین لحظه هاست برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم . . .
sina
به تو نفرین! به تو نفرین! که فصل مرگ ما بودی که ما اهل بهاریمو تو پاییزی و نابودی!
sina
من مورچه ای رو مسخره می کردم که سال ها عاشق یک تفاله ی چایی بود خودم رو فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر می کردم آدمه !
sina
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب، ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم، لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی ، تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
sina
به شانه های بی پناهت تکیه داده ام تا پناه من باشی خالی دست هایت را بوسه باران کرده ام دست هایم را بگیر
sina
تـا شب زلـف تـو سرفـصل غزل خوانیهـاست زنـدگـینـامه ی مـن شـرح پـریـشانیهـــــاست بــــا تــــو مــن پـنـجـــرهای روبــه طـراوت دارم کــه بـهـار نـفـسش گـرم گـل افـشانـیهـاست
sina
ز خانه بیرون می زنم اما کجا امشب شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
sina
شـبگردی میکنــم… صدای نفــسهایـت را از پشـت پنــجره و دیواری میشـنوم.. آسوده بخواب …نازنیــنم …تنها خانهی من اسـت که در آتـش میسـوزد..
sina
می دونی چرا با ازدواج دین آدم کامل میشه؟ چون تا قبل ازدواج فکر میکنه دنیا بهشته …!!؟ اما بعدش به جهنم اعتقاد پیدا میکنه!!!