sina
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
sina
چگونه از درون میمیرم چگونه سایه میبینم چگونه بخت میبازم چگونه سخت دلگیرم چگونه بند میبازم چگونه باز میگیرم
sina
زیباترین ترانه ها را با سیلابی ترین اشکها پاسخ گفتم تمام روحم آزرده ی دستانت شد ندیدی که چگونه ساختم و سوختم سوختم آنچن
sina
اگر عقل است پس دیوانگی چیست اگر عشق است نامهربانی پی چیست الا ای یار از دست این دوست چه بگویم از دست این صفحه روزگار چه دارم
sina
به دنبال واژه مباش کلمات فریبمان می دهند وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود باید فاتحه کلمات دیگر را خواند
sina
گلی از شاخه اگر می چینیم برگ برگش نکنیم و به بادش ندهیم لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و شبی چند از آن را هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید
sina
روی سکوی کنار پنجره، همه شب جای منه. چند ورق کاغذ و یک دونه قلم، همیشه یار منه. کاغذای خط خطی، از کنار در بازه پنجره....، می پرن توی کوچه،سرحال از اینکه آزاد شدن.، نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن.......، دیگه بیداریه شب عادتمه،همدم سکوت تنهایی من.، تیک،تیک ساعتمه...تیک،تیک ساعتمه...... حالا من موندم و یک دونه ورق، که اونم از اسم تو سیاه می شه.، همه چیم تو زندگی، آخرش به پای تو هدر می شه... چشمونم فاصله رو، از پنجره دید می زنه... دلم اسم تو رو فریاد می زنه........، درای پنجره رو تا انتها باز می کنم......، تو خیالم با تو پرواز می کنم........،(استاد سیاوش قمیشی)
sina
می نالم از جدائی ، ای نازنین کجائی / سوزم ز هجرت ای بهترین کجائی
در باغ آرزوها دیگر گلی نمانده / در حسرت گل هستم ای باغبان کجائی . . .
sina
سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد / اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد . . .