همان وقتها بوده به گمانم! همان وقتها که دستان ِ مردانهی #معمارها ، کاشیها و فیروزهایهای صحن و سرایت را به جهتِ نگاهِ #عاشقت میچرخاندند و نقش میزدند! لابد هر کدامشان یک تکه از #نگاهِ تو را بین سبزآبیهای آستانت جا گذاشتهاند که اینقدر حتی وهمِ #حرمت هم #آرامم میکند،همان وقتها بوده به گمانم! همان وقتها که #خدا داشت دنجترین زاویههای #عرش را طرح میزد! که لابد یکییکی آدمهای زمینش را توی حرم تو چید و به هرکدامشان یک زاویهی دید داد! یک زاویه که مرهم بشود برای شکستن #بغض-های تا همیشه ضامن دارشان،همان وقتها بوده به گمانم! همان وقتها که خدا مرا گذاشت کنار #شیخ-حر و نقش فولادِ نرمِ پنجرهات را درهم پیچید! تاب داد به #اسلیمی-ها ، آب داد به #ترنج-ها ، جلا داد به #سنگ-ها ، بال داد به #کبوتر-ها ، دل داد به #صیاد-ها و دشت را برای #آهو آفرید . . .
. . . ای زلالِ نگاهت جاری،حضرت دریا! کجاست مبارکی ِ روضهای برای سر سپردن؟ که ساز ِ چهل چراغِ رواق منورهات هست و من اینجا خاموش، به چهل نه، که بیشتر از چهلها منزل فراق دچارم ...؟
بیا و مرا بردار از پشت این خطوط و از بین این اذن دخولهای نیابتی و بسپار به دستانِ معمارهای حرمت! همانها که لابد یک تکه از نگاهِ تو را بین سبزآبیهای آستانت جا گذاشتهاند که اینقدر حتی وهمِ حرمت هم آرامم میکند . . .
مـن
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 1 ساعت و 30 دقيقه قبلاعتـماد به نفس
نـدارم . . . .