یه روز داشتم نماز میخوندم یه دفعه جلوم یه #هزار-پا دیدم که داشت میومد به سمت من بعدش میخواستم برم سجده رفت زیر جانمازم منم آروم سرم را گذاشتم رو مهر که نترسه ،سرم را که برداشتم هزارپاهه داشت میومد به سمتم من داشتم سلام نماز را میگفتم رفت زیر پاهام منم سلام نماز را که دادم آروم بلند شدم که لهش نکنم بعدش دیدم یه کم جمع شده ؛ در آخرم با یه کاغذ گرفتمش بردمش تو حیاط
نه بابا خوب کاری کرد کشتش. مارمولک از سوسکم چندش آور تره
من یه دفه دیگم به خاطر این که مارمولک تو خونمون بود تا صب نخوابیدم
رفتم تو تلویزیون نگاه کردم. چند دفم توهم زدم مارمولک دیدم برای خودم چون شب بود چند تا جیغ خفیف زدم
همون بهتر که جیغش دراومد تا اون باشه دیگه جیغ منو درنیاره
دختری .....در زیر باران ......سر به بالا کرد و گفت :...... ای خدا گریه نکن .......ما هم فقیریم مثل تو ..........نان خشکی را پدر آورده با هم می خوریم .........جان سارا بس کن و این سقف ما ویران مکن ------------------ شایان افضلی
مـن
13 سال و 2 ماه و 10 روز و 14 ساعت و 9 دقيقه قبلاعتـماد به نفس
نـدارم . . . .