یادمه یکبار بهم گفت : همیشه به حال پرنده ها و پروازشون غبطه خوردم .
بهش گفتم : پس لازمه هر کسی در زندگی حداقل یکبار سوار هواپیما بشه ! حالا واسه چی این حرف رو زدی ؟
کمی سکوت کرد و ادامه داد : بزرگترین و قویترین آدمها و چیزهایی که بوی دردسر ازشون بلند میشه با اوج گرفتن فقط به یک نقطه تبدیل میشن !
در زندگی از چه نقطه هایی که نترسیدیم ...
نقطه ای که در تعریف ریاضی اش گفته شده : نه طول داره نه عرض و نه ارتفاع ...
با طعنه بهش گفتم : دلت خوشه ها ... من تو زندگی با مشکلاتی مواجهم که آسمونش سهله، به مریخ هم برم بازم برام بزرگ و عظیمند !
تبسمی کرد و گفت : شرط نقطه شدن مشکلات اینه که از زمینش دل کنده باشی و به خدا نزدیک شده باشی ! حالا این شرط رو می پذیری ؟
گفتم : شرط سختیه ؟
گفت : هم بله و هم خیر !
و من از این حرفش چیزی نفهمیدم ! . . .
روزی که چشم گشودم
دنیا نبود...آبی
شایدم ..
من ندیده بودم...
مادرم
با دستانش
آبی کرد..
آسمانم را
ویاد داد.. به قدمهایم
بدوند
چون باد
در چمن های
سبز..زندگی
مادرم
بارید..در کودکیم
با محبت
روی برگهای کوچکم
تا عشق
میوه ام
باشد..
وطاقت
شاخه ام...
مـن
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 19 ساعت و 7 دقيقه قبلاعتـماد به نفس
نـدارم . . . .