مریدی نزد استادش رفت و گفت : سال ها در جست و جوی روشنیدگی بودم .احساس می کنم به آن نزدیک شده ام ، باید گام بعدی را بدانم.
استاد گفت : زندگی ات را چطور می گذرانی؟
_ هنوز گذران زندگی را نیاموخته ام، والدینم کمکم می کنند ، اما این که فقط یک موضوع فرعی است.
استاد گفت : قدم بعدی تو این است که نیم دقیقه راست به خورشید بنگری و مرید اطاعت کرد.
پس از نیم دقیقه استاد از او خواست منظره ی پیرامونشان را توصیف کند.
مرید پاسخ داد : نمی بینم. آفتاب چشم هایم را خیره کرده.
_ انسانی که تنها نور را می جوید و در این راه مسئولیت هایش را وامی گذارد، هرگز به روشنیدگی نمی رسد و کسی که چشم های خود را خیره به خورشید نگه دارد ، سرانجام کور می شود.
و این توضیح استاد بود.
استاد می گوید:
اگر بناست تصمیمی بگیریم بهتر است این تصمیم را بگیریم و با عواقبش هم رو به رو شویم. پیشاپیش نمی توان عواقب تصمیم را دانست.هنر های غیب گویی برای مشاوره با مردم پدید آمدند نه برای پیش بینی آینده.این غیب گوها اندرز هایی نیک، اما پیشگویی های ضعیفی ارائه می کنند.در یکی از نیایش هایی که عیسی به ما آموخته ، می گوید: اراده ی خداوند انجام گیرد.وقتی اراده ی خداوند مشکلی پدید می آورد ، راه حلی هم ارائه می دهد.
اگر غبیب گویی قادر به پیش بینی آینده بود ، هر طالع بینی ثروتمند ، خوشبخت و خشنود بود.
بیگانه ای به صومعه اسکتا رفت سراغ کشیش را گرفت و گفت: می خواهم زندگی ام را بهتر کنم اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم.
پدر روحانی متوجه شد که در بیرون بادی تندی می ورزد...به بیگانه گفت : اینجا هوا خیلی گرم است،می توانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟
بیگانه گفت غیر ممکن است.
راهب گفت : همین طور باز داشتن خودت از اندیشیدن به آن چه خداوند را می آزارد غیر ممکن است ، اما اگر بدانی چگونه باید به
وسوسه ها پاسخ نه بدهی هیچ آسیبی به تو نمی رساند.
به کرم سبز بیندیش.بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذارند،به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است.
می اندیشد: من منفورترین موجوداتم.زشت ، کریه و محکوم به خزیدن بر روی زمین.
اما یک روز ، مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند.کرم یکه می خورد...پیش از آن هرگز پیله نساخته.گمان می کند باید گور خور را بسازد و آماده مرگ شود.هر چند از زندگی خود تا آن لحظه نا خشنود است ، به خدا شکوه می برد : خدایا ، درست در زمانی که به همه چیز عادت کردم اندک چیزی را که دارم از من می گیری.
خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند.چند روز بعد ، در می یابد که به پروانه زیبا تبدیل شده.می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند.از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.