سخت ِ رفیق اینجا هستم
اینجایی که دیگه هیشکی رو توش نمیشناسم همه رفتن
همه
من نمیدونم چرا موندم
واقن من چرا اینجا موندم ؟
خوب ِ بازم تو هستی
با اینکه همدیگر و زیاد نمیشناسیم
و روزی خدا صدایم را خواهد شنید و این درد خاتمه می یابد...: و من آرام دراز می کشم و شیر را باز می کنم....دستمال گردنم را منظم می کنم برای آمدنت........بوی مرگ که پیچید، تو می آیی.....زمزمه می کنی خودت را در من........و من، آرام به خواب پایانم می روم...
بیا هر دو هوایی شویم
من ز عشق ِ تو
تو
تو حجم بودن هایت را باد بزن
بگذار لحظه ای هم کم نیاورد / نفس هایت
آغوشم از درد دریده شده است
آنگاه که دگر آغوشی میکنی
بیچاره نیلوفرها.....
14 سال و 9 ماه و 16 روز و 7 ساعت و 43 دقيقه قبل