soheil s
من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم .... فریدون مشیری
soheil s
روزی برایات خواهم نوشت: «میدانم اینبار دیگر خوب نخواهم شد» نامه را توی جیبات میگذارم و به دریا میروم تا در سنگینی این سکوت غرق شوم..
soheil s
يادم باشه که يادت بندازم که يادت بياري چيزايي که رو که از يادت رفته /٣بار
soheil s
نترس! دوباره وسوسه چیدن یک سیب را به جانم بیانداز، خدا تنها همین یک زمین را دارد.
soheil s
نظر شما چیه ؟؟؟ جاي آنکه عاشقانه انتخاب کنيم و بعد عاقلانه زندگي کنيم عاقلانه انتخاب کنيم و عاشقانه زندگي کنيم
soheil s
زندگی خب بچرخه چرخات یه کم لامصب
soheil s
در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
soheil s
چه دنیای عجیبی دارد این عشق چه غم های غریبی دارد این عشق شوی عاشق و در سرما و بوران چه گرمای شدیدی دارد این عشق هزاران واژه در دل دارم اما چه معنای جدیدی دارد این عشق من عاشق بودم و فهمیدم این را که فردای ضعیفی دارد این عشق از این راه مه آلوده تو برگرد که دنیای مهیبی دارد این عشق
soheil s
خسته شدم از دنيا اينجا دل من خون است اينجا دل تنهايم در ياد تو مجنون است اينجا دل من تنها آنجا دل تو شادست؟ آنجا چه كسي اين بار در دام تو افتادست؟ وقتي كه تو بودي دل با عشق تو مي خنديد رفتي و دلم انگار روياي تو را مي ديد شبها منم و غم ها؛دردي ز تو جا مانده دنيا تو مرا درياب اين عاشق در مانده گلدان دلم ديگر گل جز تو نمي خاهد در قاب دلم هر روز تصوير تو مي ماند دارد هنوز اميد اين دل كه تو باز آيي اين شعر براي تو در خلوت و تنهايي
soheil s
اي آشنايِ خوبِ من ، من قايقي شكسته ام در ساحلِ خيالِ تو ، كنجي به گل نشسته ام حرف از فرامشي مزن ، دردي دوا نمي كند دوري مرا ز شوقِ تو ، بي محتوا نمي كند من از تبارِ سفره ي ، بي مزد و منّتِ تو ام مسمومِ اين جدايي ، از روي حكمتِ تو ام ما را به نورِ چهره ات ، مسرور و شاعرانه كن هر دم بتاب و غفلتِ ، خورشيد را بهانه كن برخيز و بهرِ بي كسان ، يك لحظه پر اراده شو از مركبِ غرورت اي ، جانانِ من پياده شو رنگي به روي پيكرِ ، تنهايي دلم بزن مستانه باش و خوش بگو ، اي آشنايِ خوبِ من
soheil s
آمدم در پرتو مهرت بگم دیوانه ام / در نگاه سرد تو دیدم که من بیگانه ام / آمدم دست در دستت دهم با عشق و مهر /خود ندانستم که در گرداب غم افتاده ام /آمدم تا بنگرم بر آسمان صاف عشق / ابر غم بر قلب من بارید و کرد ویرانه ام / آمدم با شمع عشق روشن کنم کاشانه ای / خشم تو طوفان شد و کرد خاموش خانه ام / آمدم تا همچو فرهاد بر کوه صبر تیشه زنم / تیشه بر خود زدم ،حیران زین ره مانده ام / آمدم با تو بسازم کلبه ای از آرزو /خود غلط پنداشتم و در سراب افتاده ام