من علیرضا هستم
بازهم من و بازهم همان کوچه ی بن بست !
من علیرضا هستم
تو را دعوت کردم به یک فنجان قهوه! قهوه ی ترک و تلخ ! برایت قلبم را روی قهوه ات نقاشی کردم...دوستش داری؟! شکر پاش نیاوردم. تا بلکه مجبور شوی با لبخندت کاممان را شیرین کن. اوممممممممممم... به به ! چه شیرینی دل نشینی!
من علیرضا هستم
چه فاجعه ایست زمانی که یک مرد میگرید.
من علیرضا هستم
ساعت از 9 شب گذشت پای تیر برق گربه ها جوک می گویند و کیسه های زباله از خنده می ترکند!
من علیرضا هستم
آنکه غرق می شود در این اندوه است که ایکاش آخرین نفسهای خویش را برای بادکنک آن کودک لب ساحل حرام نمی کردم.
من علیرضا هستم
بازوی خاطره را گرفتم ... کشیدمش بیرون... از ذهن... در چشمان اش نگاه کردم... چه مظلوم نمایی می کرد گفتم: گم شو بیرون... *********
من علیرضا هستم
کاش برای همه ی سوالهای زندگی خود اینگونه کنجکاو و بی رحم بودید ... مردمان سرزمین من....
من علیرضا هستم
خدا ...؟ این چه بود آفریدی؟.....خودم را می گویم...