من علیرضا هستم
دلت با من نیست.....قلبم از احساست دلخور است ، دلم گرفته و ابراز محبتهای آن قلب به ظاهر عاشقت بیهوده است
من علیرضا هستم
روی این دیوانه خدا هم شرط بست و باخت!
من علیرضا هستم
چه ساده روی زبان مردم افتادم:گنجشكك اشي مشي! سر بوم ما نشين...
من علیرضا هستم
سینه ام کتیبه ناخوانایی است....کودکی لال که از زبان مادری تنها، گریستن آموخته است
من علیرضا هستم
صدايم كرد گنجشكي كه خيس از زمستان بود...كولي شدم و در آتش خودم حلول كردم..حال..همة هستي ام را در شعري دفن مي كنم كه از تو روشن مي شود، تا عشق را به گردن بگيرم.
من علیرضا هستم
ترا نصيبي نيست از زخم ها خوش به حالت سايه !
من علیرضا هستم
نگاه كن بر وسعت تنهايي ام.........نگذار آتشش از سوز دل من شعله ور گردد برخيز سبزه هايم رو به زردي مي روند پاییز بي تو ميلاد غم هاي من است....
من علیرضا هستم
دست هایم را بگیر ای آشنا.......به خدا سزاوار نیست مرا چنین تسلیم این غربت پر ابر شدن... دیگر بس است سقوط قصر طلایی غرورم
من علیرضا هستم
خواستم از تو بگویم اما تیغ های شعر گلویم را می درد.....حالا چه کنم؟