بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد .... شعله آه شدم، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد .... .عاقبت بند سفر پايم بست می روم، خنده بلب، خونين دل.... می روم، از دل من دست بدار ای اميد عبث بی حاصل ....
ای کاش می دانستی که بت ها به دروغ دوست داشته می شوند اما نمی توانند دوست بدارند
ای کاش باور می کردی که بت ها شکستنی اند،
ای کاش باورمی کردی که عشق هرگز نمی میرد وخون سرخ زندگی را دررگ های من وتوجاری خواهدساخت...