پدر دخترک پنج ساله اش را تشر زده بود که چرا کاغذ کادویی طلایی گران قیمتش را خراب کرده. مخارجش زیاد بود و هزینه های زندگی کلافه اش می کرد. اما وقتی که دخترک جعبه کادو پیچ شده را به او داد از رفتار تندش پشیمان شد . جعبه را باز کرد اما وقتی چیزی درون آن نیافت با عصبانیت گفت ، هنوز نمی دانی وقتی هدیه ای به کسی میدهی انتظار دارد که چیزی درون آن باشد اشک در چشمان دخترک حلقه زد و با بغض گفت : اما پدر جعبه که خالی نیست پر از بوسه های من است.
یادش بخیر چند وقتی میگذرد از روزهای پر شور و شوقی که آنقدر برای نوشتن ذوق بود.آنقدر برای نوشتن و قلم و به نمایش گذاشتن آنچه در ذهنی که نمی دانست به کجا می رود به در و دیوار زدم که حالا فقط صورتی کبود و جسمی خسته مانده است!
یه بار به پسرداییم اس ام اس دادم "حاجی شمارت پاک شده از گوشیم شمارتُ بفرست " بعد شمارشُ فرستاد برام باورم نمی شد به شمارهِ زنگ زدم دیدم اشتباهِ هیچی دیگه بعدش رفتم تو فکر