یه روزی بود ک احساس کردممممم همه چیز بی تو شروع شدهههه و منم به آرومی و با آرامش میتونمممم تو روال بیوفتمممم ولی وقتی وارد جمع دوستان شدمممم همه گفتن اون کووو؟ سرمو انداختم پایین و گفتم : بیخیال ......حرفی نزدند ولی نگاه کنجکاوشون روی سایه ی تنهای من بودددد روی جا پاهای من بود که چرا کسیییییی کنارش نیس ........آی قدیمی بذار بگویمممم حالم عوض میشه حرف تو که باشهههه
مرسی
14 سال و 1 ماه و 6 روز و 2 ساعت و 27 دقيقه قبلخواهش

14 سال و 1 ماه و 6 روز و 2 ساعت و 25 دقيقه قبلیاس دارم اینجوری نگاهش میکنم
آره خعلی بامزه است 
14 سال و 1 ماه و 6 روز و 2 ساعت و 24 دقيقه قبلخعلی
14 سال و 1 ماه و 6 روز و 2 ساعت و 23 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 6 روز و 2 ساعت و 21 دقيقه قبل