یه روزی بود ک احساس کردممممم همه چیز بی تو شروع شدهههه و منم به آرومی و با آرامش میتونمممم تو روال بیوفتمممم ولی وقتی وارد جمع دوستان شدمممم همه گفتن اون کووو؟ سرمو انداختم پایین و گفتم : بیخیال ......حرفی نزدند ولی نگاه کنجکاوشون روی سایه ی تنهای من بودددد روی جا پاهای من بود که چرا کسیییییی کنارش نیس ........آی قدیمی بذار بگویمممم حالم عوض میشه حرف تو که باشهههه
مرسی
14 سال و 1 ماه و 5 روز و 16 ساعت و 59 دقيقه قبلخواهش

14 سال و 1 ماه و 5 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبلیاس دارم اینجوری نگاهش میکنم
آره خعلی بامزه است 
14 سال و 1 ماه و 5 روز و 16 ساعت و 56 دقيقه قبلخعلی
14 سال و 1 ماه و 5 روز و 16 ساعت و 55 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 5 روز و 16 ساعت و 54 دقيقه قبل