سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
واي به روزي كه اتاقت همه ي دنيات بشه...!
سـیـاوشــ
کمتر از 5ساعت دیگه... یا هرچی رویا داشتم به باد میره و کلن میمیرم... یا از این منجلاب میام بیرون
سـیـاوشــ
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
سـیـاوشــ
یکی بود... یکی دیگه هم بود... ولی پیش این یکی نبود... چون پیش اون یکی بود
سـیـاوشــ
یه موبایل دارم، روزی صفر بار زنگ و پیامک داره...
سـیـاوشــ
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری... شکوه نکن تن رنجور از دربه دری...
سـیـاوشــ
این من خسته رو بگذار و بگذر
سـیـاوشــ
تهی و پر، همیشه با همند ... وقتی تهی میشم از تو، پرم از تنهایی
سـیـاوشــ
وقتی از آدمای دورم دارم فرار میکنم... وقتی ازشون دلگیرم... وقتی هرکی میپرسه چته جوابی نمیدم... ینی خستم! خسته! از همه!
سـیـاوشــ
نه اینکه عزیز نباشی، اما چندان تحفهیی هم نبودی. دلم نمیخواهد و نمیآید مثل خیلیهای دیگر حالا که داری میروی با دلخوری بدرقهات کنم و بیرحمانه بگویم که هیچ خوب نبودی برایم؛ نه. تو برای من سرشار بودی از تجربهی حسِ ناب زنانهای که شاید خیلی بزرگ بود و پُررنگ برای منِ بیست و سه ساله. تو پاسخ پرسشی بودی که مدام در کابوسهایم رها شده بود و دلم را چنگ میانداخت. با اینهمه تو هرگز به اندازهی هشتاد و شش بد نبودی برای من