سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
به داداش گفتم هرچقدر بابا امید نداد و تو دلم و خالی کرد... تو امید بده تو توی دلم و پر کن
سـیـاوشــ
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم...
سـیـاوشــ
فیلمبردار عروسی داداش خان چون مال بالاشهر بود گفت نمیاد پایین! فیلم عروس کشون تا دم خونه و خداحافظی کردن و... رو خودمون گرفتیم... بعد ادیتش رو من کردم، جوری که هرکی میدید آخرش امکان نداشت گریه نکنه!!!! قسمت خداحافظی رو صداهارو در آوردم فهمیدم هرکی موقع خداحافظی چی میگه... هرکی هرچی گفته بود رو زیرنویس کردم... به جز خودم... خودم داداشم و بغل کردم با گریه بهش یه چیزی گفتم که هم داداش خان زد زیر گریه هم زن داداش... کسی نفهمید چی گفتم تا به امروز...
سـیـاوشــ
باز من و چندتا عکس و تصویر... صدتا فکر و تصمیم...
سـیـاوشــ
کبریت هم موقع سوختنش خم میشه...
سـیـاوشــ
من دیگه نمیکشم... برم یه کم سیگار بکشیم
سـیـاوشــ
آدمی نیستم که تو پاچه کسی کنم چیزی رو... ولی این خیلی حرصم رو در آورد... دوبرابر کردم تو پاچش
سـیـاوشــ
همیشه فکر میکردم با خیلی آدم خنگ و گیج سر و کله زدم... ولی این یکی از همه گیجتر و خنگتر بوده... نتیجه میگریم هیچوقت تهی وجود نداره
سـیـاوشــ
جای زخم اون رفیقهایی که فهمیدیم رفیقنما بودن هنوز درد میکنه... تو دیگه چرا؟