دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ツglorious sunツخورشید بانو

دختر ها شیطنت های خاص خودشان را دارند! برچسب هرزگی بر خنده های آنان نزن!!!!!!!!!!!!! درباره »
ツglorious sunツخورشید بانو
زن - متاهل
امتیاز: 7506

دنبال‌شدگان

(803 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(748 کاربر)

گروه‌ها

(99 گروه)

بازدید

ツglorious sunツخورشید بانو
ツglorious sunツخورشید بانو

منــــو با نـــــگیر مــــن چیـــزیهـــ کــــه ... امــــــا مــــــن داره بــــه اینکـــهــ ” ” باشیـــــ

♥ღ سکوت زندگی♥ღ
10.jpg ♥ღ سکوت زندگی♥ღ

@ωرویـטּ☺شوפֿوُشآבבنبآلر☺ وقتی پسرا می خوان جلوی دخترا قپی بیان

nahal
nahal

@ツglorious sunツخورشید بانو چه پروفایلی خوشلی

ツglorious sunツخورشید بانو
ツglorious sunツخورشید بانو

خُب دیگه ...مَن برم...دارم میرم برا ثبت نام دانشگام...جادَس دیگه و هزار تا اتفاقنمیدونم اونجا نت خواهیم داش یا نه...اگه داشتیم ک بازم میام پیشتوناگه نداشتیم ک باید صبر کُنم تا هروقتی برمیگردم خونه....خوبی بدی دیدین اَ من حلالم کُنین...#کرمانی ها هم بیان دیگه زودتر بامن دوس شن....خدافظی تا بعدن

ツglorious sunツخورشید بانو
ツglorious sunツخورشید بانو
در سلام

سلامسلام

ناهيد
ناهيد

من دلم عروسی میخواد برم برقصم

Diba (مادربزرگ)
Diba (مادربزرگ)

واسه من خواستگار اومده! طرف سن و سالش زیاد بوده... حالا من دو روز جنگ اعصاب داشتم با خانواده م که بهش بگن نیاد من قبول نمیکنم... عاقبت آقای داماد تشریفشونو اوردن و اومدن... یه ساعت دم آشپزخانه داشتم به سخنرانی های آقا گوش دل سپرده بودیم. حالا استرس و این مسخره بازیا هم نداشتیم. یعنی حسی نبود جوابم قبل از دیدار آقای داماد منفی بود حالا چرا خانواده م زور می زدن که بیادش نمیدونم. مامان صدام کرد که دیبا جان مادر چایی بیار، منم سر به زیر و معصوم اومدم داخل(از آن بترس که سر به تو دارد) سلام دادم، زیر چشمی تایید آقای دامادو دیدم. با خودم گفتم:باوشه تاییدتم میبینیم. سینی رو دور گردوندم و رسیدم به آقای داماد، خم شدم و گفتم: بفرمایید. آقا مست من شده بود ( نه اینکه خوشکل باشم) پرسید چی رو بفرمایم؟! ابرو تو هم کردم، اومدم یه جواب دندون شکن بدم که دلم بحال مامان بابام سوخت اما بی جواب نموندن، مستفیضشون کردم و گفتم، چایی بخورید و تشریفتونو بفرمایید بیرون من داداشم که کنار داماد نشسته مامان و بابام داماد

این ارسال را بازنشر کرده است.
ツglorious sunツخورشید بانو
ツglorious sunツخورشید بانو
توسط موبایل

امشب عجیب یاد بچگیام کردمموقع هایی ک با خاطره تو تراس خونه بابا تشک مینداختیم...ی تشک دونفری با ی پتو..تا نصفه های شب فقط میگفدیمو مبخندیدیم...سرمونو میبردیم زیر پتو یا پتو گاز میگرفدیم ک صدامون بلند نشه...وای خدا چ دوران خوبو شیرینی بود..ی روز نوبت من بود جمعشون کنم ی روز نوبت خاطرهوای ب حال کسی ک کار خودشو انجام نمیداد

این ارسال را بازنشر کرده است.
ツglorious sunツخورشید بانو
ツglorious sunツخورشید بانو
توسط موبایل

بعدش سری اس دادم ب خاطره بعدم ب مامانم زنگ زدم و گفدم...تموم شدشادیم همش با همین اس دادن و زنگ زدم ته کشید

این ارسال را بازنشر کرده است.