خُب دیگه ...مَن برم...دارم میرم برا ثبت نام دانشگام...جادَس دیگه و هزار تا اتفاقنمیدونم اونجا نت خواهیم داش یا نه...اگه داشتیم ک بازم میام پیشتوناگه نداشتیم ک باید صبر کُنم تا هروقتی برمیگردم خونه....خوبی بدی دیدین اَ من حلالم کُنین...#کرمانی ها هم بیان دیگه زودتر بامن دوس شن....خدافظی تا بعدن
جدا...من سرباز زندان زابل بود تو سیستان...میدونی از 53 نفری که تو 3 ماه خدمت من البته تو اوون شهر (من 22 ماه خدمت کردم) که اعدام شدن..اهل کرمان بودن..به اونها میگفتیم شکم مواد...کرمان مستر معدن ترانزیت تریاک و هروئین و استعمالات دارویی کشوره...اگه از اصفهان تو این مدت رفته باشی مرزبانی و با سگ میبینی که میان تو وانتا و ...درضمن من تو کرمان یه دوست دارم که الان داره خدمت میکنه... کلا خاطره خوبی ندارم...بعد وقتی فکر کنی میبینی از بندر جاسک میان دانشگاهای تهران!!! از بوشهر یارو شریف قبول میشه...چرا دختر تهرونی که کسی جرات نکرده تو تهرون بهش بگه تو..بره تو کرمان و شهراهای جنوبی که امنیتش انقدر پایینه که نگم...موفق باشی هرجا که هستی..
پر قو...جمله آشنا برای پسرها...البته برای پسرها خوبه..دختر تو پر قو بهتره..الان دگ باید تو پر عقاب باشه...هرجا هستین موفق باشین...من برای همه شما هموطن و همشهریام خوب میخوام مثل داداش و خواهرم...به خداوندی خدا قسم...فعلا
واسه من خواستگار اومده! طرف سن و سالش زیاد بوده... حالا من دو روز جنگ اعصاب داشتم با خانواده م که بهش بگن نیاد من قبول نمیکنم... عاقبت آقای داماد تشریفشونو اوردن و اومدن... یه ساعت دم آشپزخانه داشتم به سخنرانی های آقا گوش دل سپرده بودیم. حالا استرس و این مسخره بازیا هم نداشتیم. یعنی حسی نبود جوابم قبل از دیدار آقای داماد منفی بود حالا چرا خانواده م زور می زدن که بیادش نمیدونم. مامان صدام کرد که دیبا جان مادر چایی بیار، منم سر به زیر و معصوم اومدم داخل(از آن بترس که سر به تو دارد) سلام دادم، زیر چشمی تایید آقای دامادو دیدم. با خودم گفتم:باوشه تاییدتم میبینیم. سینی رو دور گردوندم و رسیدم به آقای داماد، خم شدم و گفتم: بفرمایید. آقا مست من شده بود ( نه اینکه خوشکل باشم) پرسید چی رو بفرمایم؟! ابرو تو هم کردم، اومدم یه جواب دندون شکن بدم که دلم بحال مامان بابام سوخت اما بی جواب نموندن، مستفیضشون کردم و گفتم، چایی بخورید و تشریفتونو بفرمایید بیرون من داداشم که کنار داماد نشسته مامان و بابام داماد
امشب عجیب یاد بچگیام کردمموقع هایی ک با خاطره تو تراس خونه بابا تشک مینداختیم...ی تشک دونفری با ی پتو..تا نصفه های شب فقط میگفدیمو مبخندیدیم...سرمونو میبردیم زیر پتو یا پتو گاز میگرفدیم ک صدامون بلند نشه...وای خدا چ دوران خوبو شیرینی بود..ی روز نوبت من بود جمعشون کنم ی روز نوبت خاطرهوای ب حال کسی ک کار خودشو انجام نمیداد

13 سال و 1 ماه و 29 روز و 15 ساعت و 16 دقيقه قبل