امشب عجیب یاد بچگیام کردمموقع هایی ک با خاطره تو تراس خونه بابا تشک مینداختیم...ی تشک دونفری با ی پتو..تا نصفه های شب فقط میگفدیمو مبخندیدیم...سرمونو میبردیم زیر پتو یا پتو گاز میگرفدیم ک صدامون بلند نشه...وای خدا چ دوران خوبو شیرینی بود..ی روز نوبت من بود جمعشون کنم ی روز نوبت خاطرهوای ب حال کسی ک کار خودشو انجام نمیداد
#دهه-شصت یعنی : بوی نارنگی و سیب قاچ شده تو کیف ! لواشک پهن کردن تو سینی و گذاشتن رو پشت بوم ! خاله بازی و دعوت کردن هم بازیها به خونه ! از رو هر غلط املایی ده بار نوشتن ! آخر فیلم تو سینما دست زدن و سوت کشیدن ! نوبتی خونه عمه و خاله و دایی و عمو رفتن یک شب درمیون ! کلاسی 45 نفر هر نیمکت سه نفر ! زن همسایه رو خاله صدا کردن ! دوست داشتن، دوست داشته شدن، صفا، صمیمیت ... عاشقی درکنار حیا و ادب ! دلم میخواد برگردم به همون موقع ها ...
وقتی همسرم تو سایت سنجش داشت نگاه میکرد قبول شدم یا نهوایستاده بود فقط گوشیمو تو دستم محکم نگه داشته بودممیترسیدم حتی تکون بخورموقتی اسممو ادیدم...نمیدونستم چیکار کنمفقط سری ب نهال اس دادم نهال بیداریهمسرم پرسید چکار میکنیگفدم نمیدونم انکاری باید ب نهال خبر بدم...اس دادن همانا و یهویی سقوط کردنم همانا...یهو نشستم رو زمین و گفدم هی قبول شدم...انگار یهو هرچی راحتی بود ریختن او تنم....تموم شادیم همینقد بود و تموم

13 سال و 18 روز و 3 ساعت و 7 دقيقه قبل