در وطنم روزي مي رسد که تو با خيال راحت در کنار دريا بدوي موهايت را بعد از سال ها اسارت به دست باد بسپاري ...احساس کني باد و آفتاب را ، وقتي به تنت مي خورند ... نگاه ناپاک به تو نباشد ... کلماتي زمخت در کنار گوشت زمزمه نشود ... ......تو را هرزه نخوانند به خاطر لباست ... اگر آن روز ديـــــر بود ... اگر پوستت چروک شد ... اگر موهايت سفيد شد ... اگر ديگر پاهايت توان گذشته را نداشتند ... اگر الان مو به تنت سيخ شد ... ناراحت نباش ... مي تواني بر نيمکتي بنشيني با عصايي در دست ... دخترت را نگاه کني ... که... در کنار ساحل مي دود ، باد را لمس مي کند ، آفتاب را حس ، امنيت را تجربه ... شايد آن روز اين صحنه برايت آشنا باشد ... لطفا فراموش نکن مرا که برايت با قلمم در اوج زيبايي جوانيت اين صحنه را بازسازي کرده بودم ... آن روز براي شادي روحم بگو : روحش در آرامش باشد ....

13 سال و 18 روز و 3 ساعت و 49 دقيقه قبل