امشب عجیب یاد بچگیام کردمموقع هایی ک با خاطره تو تراس خونه بابا تشک مینداختیم...ی تشک دونفری با ی پتو..تا نصفه های شب فقط میگفدیمو مبخندیدیم...سرمونو میبردیم زیر پتو یا پتو گاز میگرفدیم ک صدامون بلند نشه...وای خدا چ دوران خوبو شیرینی بود..ی روز نوبت من بود جمعشون کنم ی روز نوبت خاطرهوای ب حال کسی ک کار خودشو انجام نمیداد
ایول
13 سال و 21 ساعت و 7 دقيقه قبل
13 سال و 1 ساعت و 27 دقيقه قبل