javad
✘ آهــــای آدم هــــا . . . مـــــرا ڪہ هـیـچ مـقـصـدے بـه نـامـم و هـیـچ چـشـمـے در انـتـظـارم نـیـسـت را بـبـخـشـیـد … ڪہ بـا بـودنـم تـرافـیـڪ ڪـــرده ام . . .✘
javad
دیرگاهیست بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی عادت کرده ایم به زمین زمین جای گرم و نرمیست چه خیال اگر چشمهایمان را خواب چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است!
javad
عشق يعني مستي و ديوانگيعشق يعني با جهان بيگانگيعشق يعني شب نخفتن تا سحرعشق يعني سجده ها با چشم ترعشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختنعشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدنعشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختنعشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هرچه بيني عكس يارعشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختنعشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب نابعشق يعني سوز ني ، آه شبان عشق يعني معني رنگين كمان
javad
بعضـی وقتـا آدمـا یـه كـاری میكنـن كـه دیگـه نمیتـونـی دوسشـون داشتـه بـاشی ولــی عجیـب دلــت واسـه دوسـت داشتنشــون تـنـگ میشــه !!!
javad
وقتی سر دعواها همش توکوتاه بیای،کم کم انقد کوتاه میشی ک بعضی ها فکر میکنن صندلی
هستی و سوارت میشن،دیگه هم پایین
نمیان…
javad
شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او شد با شب و گریه رو به رو عاشق او پایان حکایتم شنیدن دارد من عاشق او بودم و او عاشق او
javad
آنکه اعتماد میکند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد میکند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست ! چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. میتوانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز
javad
وجود وفادارت رابر ماندگارترین ستون سبز زندگیم مینگارم تا بدانی که برایم چقدر عزیزی //
ماندگار باشید و سرافراز سلام برهمگی دوستان خوبم خسته نباشید
javad
از لحظه ای که چشم باز میکنم
کار شروع میشود
نظارت و برسی کیفیت تک تک اعضای بدن
قلب … چشم … گوش …
مبادا ذره ای
از عاشق تو بودن منحرف شده باشند . . . !
javad
یك كلبه خراب و كمى پنجره یك ذره آفتاب و كمى پنجره اى كاش جاى این همه دیوار و سنگ آئینه بود و آب و كمى پنجره در این سیاه چال سراسر سؤال چشم و دلى مجاب و كمى پنجره بویى زنان و گل به همه مى رسید با برگى از كتاب و كمى پنجره موسیقى سكوت شب و بوى سیب یك قطعه شعر ناب و كمى پنجره ..............
javad
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم
javad
همه تو کلاس نشسته بودیم اول ترم بود ییهو یه دختر 26_27 ساله خشگل از در اومد توو یکی از دوستان بلند گفت: باقلواروووو.!بعد همون باقلوا رفت روی صندلی استاد نشست کلاس یهو ساکت شد و اون دوستمون بدون اینکه چیزی بگه رفت و مثل مرد درسو حذف کرد
javad
سلامتیه اونایی که الان دلشون گرفته از تجربه تلخشون و تنها موندن با هزار تا اما و اگر