دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

javad
مرد - مجرد
امتیاز: 1004

دنبال‌شدگان

(117 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(96 کاربر)

گروه‌ها

(12 گروه)

بازدید

javad
javad

ایــنـجـــــــا … دَســت هَــر کــَـس را کـِـه مـیـگـیــــری بــَرای {بـلـنــــد شـــدن} آمـــاده مــی شـَـــوَد بــَرای {ســـوار شــــدن} … ! ای خدااااااااااااا

javad
javad

تلخترین قسمت زندگی اونجایی هست که با خودمون میگیم چی فکر میکردیم چی شد...

javad
1376127904133400_large.jpg javad

دیر

javad
javad

دیر امدی باران خیلی دیر اتش ریشه هایم را هم سوزاند دیگر چیزی از من نمانده...

javad
javad

ایــنـجـــــــا … دَســت هَــر کــَـس را کـِـه مـیـگـیــــری بــَرای {بـلـنــــد شـــدن} آمـــاده مــی شـَـــوَد بــَرای {ســـوار شــــدن} … ! ای خدااااااااااااا

javad
javad

شمعی روشن کردم حوالی ِ همیــــن روزها، که زودتـــــر بیایــــی، میگـــــویند؛ دعـــــایٍ دیوانــــگان هم، مستــــجاب میشود…

javad
javad

بی تو مدتـهاستــ کــه کــوچــانــــده ام بـُــغـضـــ هــای بـی آشـیــــانــه را بـــه لـــبخـَــنـدهــــای نــــاشـیـــــانــه..!

javad
javad

پشت این بغض، ‌بیدی نشسته، که خیال میکرد با این بادها نمیلرزه . . .

javad
javad

معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند. مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید "حضرت استاد ، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست". اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن ، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است. برمی گردد و می گوید : "پروفسور اینشتین ، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست ، چرا بازهم نگرانید؟" اینشتین جواب می دهد : "اینهائی که گفتی خودم هم می دانم ، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم"****

javad
javad

کـــــاش میشـــــد برگـــــردی و ببینـــــی چشـــــمانـــــم چگونـــــه تقـــــاصِ تمـــــام بیخیالـــــی هایـــــت را پـــــس میدهنـــــد .. !

javad
javad

فرق زیادی بین ما نیست تو از درد میگویی و مــن خود دردم

javad
javad

آزارم میدهد، فکر اینکه نیستی و نخواهی بود، ولی یادت و فکرت در خاطرم همواره هست . . .

javad
javad

به یک معتاد نیازمندم جهت کشیدن دردهایم !

javad
javad

می شنوی ؟ دیگر صدای نفسم نمی آید به دار کشیده مرا بغض نبودنت !

javad
javad

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمیتونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیلشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده. نتیجه اخلاقی داستان اگه شما تو یه رابطه ۱۰۰٪ صادق نباشید؛ همیشه تو شک و تردید هستید که طرف مقابلتونم ۱۰۰٪ با شما صادق نیست. این قضیه تو هر رابطه ای مثل دوستی؛ کارگر و کارفرما و.... وجود داره و ارامش را از شما میگیره. در هر کاری که میخواید انجام بدید ۱۰۰٪ صداقت و وجود خودتونو بگذارید تا همیشه با ارامش بخوابید.