وحید
باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو خانه ات کو ؟ آن دل دیوانه ات کو ؟ روزهای کودکی کو ؟ فصل خوب سادگی کو ؟ یادت آید روز باران ؟ گردش آن روز دیرین ؟ پس چ شد دیگر کجا رفت ؟ خاطرات خوب و رنگین ؟ در پس آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست ؟ کودک خوشحال دیروز .. غرق در غم های امروز... یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد... باز باران باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه بی بهانه شایدم گم کرده خانه...
وحید
مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟ بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !! بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!!! خـورشـیـد کـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!! اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!! او کـه رفـت، نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت...
وحید
هر بامداد آهويي از خواب بر ميخيزد و ميداند که از تند ترين شير بايد تندتر بدود ، وگرنه کشته خواهد شد هر بامداد شيري از خواب بر ميخيزد و ميداند ار تند ترين آهو بايد تند تر بدود ، وگرنه از گرسنگي خواهد مرد فرقي ندارد آهو باشي يا شير ، آفتاب که برميآيد آماده دويدن باش . . .
وحید
نگران نباش... نگران نباش حال من خوب است فقط کمی بزرگتر شده ام عقلم قد کشیده شعورم متبلور شده دلتنگی هایم کوچک شده اند و در فاصله کوتاه لبخندها و اشکهایم آموخته ام زندگی کنم…
وحید
چنان تنهایی وحشتناکی احساس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد تنها چیزی که جلویم راگرفت این بودکه من در مرگ تنهاتر از زندگی خواهم بود. تهوع - ژان پل سارتر
وحید
هیچ چیز ساده تر از قلب نمی شكند. ژان پل سارتر