وحید
نقاشی می کشم دنیای وارونه ام را ، از اینجا تا بی انتهایی تو رنگ در طرح بوسه ای بر باد درختی در آغوش خاک آسمانی بی ماه طبیعتی برهنه و من چشمانم حکایت ها دارد ... مرا چه به تنهایی و سکوت ؟ زندگی باید کرد
وحید
با تو که جمع می شوم حساب زندگی جداست همین که با تو زنده ام تفاوت ضمیر و ماست جان به توان زندگی رساندی و خدا شدی تو حد بی نهایتی بگو که انتها کجاست؟
وحید
خدای من و مادرم# مادرم نماز می خواند و من آواز ! . . عقایدمان چقدر فرق دارد ! او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را ! خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده ! خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است ! او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند ! من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم ! او جلوی خدایش سجده میکند ! ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم ! نمی دانم خدای من واقعی تر است یا او ! دین من بهتر است یا او..
وحید
همین بارانی که نمی بارد همین سکوت ماسیده بر شب همین احساس ریخته بر پوست تنهایی همین آغوش های بی صاحب همین بوسه های بی منت و کودکی که نمی فهمد چرا و تاب می خورد همین خوب است...
وحید
به
قـــولِ والت ویتمن :
زندگی به من آموخت؛ بودن با
کسانی که دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است
وحید
روزگار نبودنت را برایم دیکته میکند و نمره من باز دوباره همان می شود. هیچوقت نبودنت را یاد نمیگیرم.............
وحید
قــیـامـتی سـت..! از لـحـظه ای که زنــگ ِ تــلـفن بـــلـند مـی شـود.. از جـــا مــی پَـــرم..! تــا لـحـظه ای کـه.. مــثـل ِ هـمـیـشه.. "تــــو نـــیـستـی"..!!
وحید
آنها که از دور نگاه میکنند ! می گویند:تو چه کم داری؟ هیچ !!! و من باران اشکهایم را در ابر چشمانم پنهان میکنم و با لبخند پوچی به نشانه تایید سر تکان می دهم ... اما خودم میدانم که هرگاه درون خود را میکاوم به یک غم بزرگ میرسم ... و آن غم نبودن توست !!! من در کنار همه تو را کم دارم !
وحید
از عشق گفتم تو مدل ماشینم را پرسیدی من از محبت گفتم تو محل زندگیم را پرسیدی من از دوست داشتن گفتم تو وضعیت حسابِ بانکیم را جویا شدی من از ارزش ها گفتم،ارزش هایی که قیمت ندارند،امّا تو تو قیمت ارزش ها را با آهن و کاغذ برابر کردی . . . لعنتــــــــــــــــــی.... —
وحید
سنگی که تحمل ضربه های تیشه را ندارد لایق تندیس شدن نیست . در مقابل سختی ها مقاوم باش که وجودت شایسته تندیس شدن است@NANAziiiiiii
وحید
منو نمیخواست بتی که از من ساخته بود رو میخواست واسه همین هر وقت خودم بودم دعوا داشتیم
وحید
نمیخواستم برم رفتم ... پشیمونم اگه رفتم دارم میمیرم از عشقت ... من از عشق تو سر رفتم نمیتونم که برگردم ... به احساس تو بد کردم دلم میخواد بیام پیشت ... بذارم سر روی دوشت بگم میمیرم از عشقت ... برم گم شم تو آغوشت من و تو زیر بارون بود ... به جون هم قسم خوردیم تو چشم هم نگاه کردیم ... نگاه کردیم از عشق مردیم .
وحید
با هر آهی آب میروم... کم کم تنم برایم گشاد میشود... میدانم همین روزها با باد خواهم رفت