وحید
دکترهاروار د کلی در دیدگاه
وحید
به قـــولِ خسرو گلسرخی : بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
وحید
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد : همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
وحید
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ: گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
وحید
به قـــولِ برتراند راسل : مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
وحید
به
قـــولِ مارک تواین :
آنجا که
آزادی نیست،اگر
رای دادن چیزی را تغییر می داد،
اجازه نمی
دادند که رای بدهید!
وحید
به
قـــولِ والت ویتمن :
زندگی به من آموخت؛ بودن با
کسانی که دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است
وحید
روزگار نبودنت را برایم دیکته میکند و نمره من باز دوباره همان می شود. هیچوقت نبودنت را یاد نمیگیرم.............
وحید
کاش می شد یه گوشه ای نوشت خدایا امشب خسته ام
وحید
تمام خنده هایم را نذر کرده ام تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به بادمی سپارد
وحید
نه آسونه که دل بکنی نه آسونه با تو باشه .... این یه داستان همیشگیه ....تو هم با خودت میگی کاش هیچوقت ندیده بودمش ....
وحید
گوشه نــدارد که یـک گوشه اش بنشینم ... و نفسی تــازه کنم ... گــرد گــرد است .. این زمین.. ایــن روزگــــار ...
وحید
صدای باران را می شنوی ستاره من ؟؟؟ منتظر نباش بشنوی که از دلبستگی به تو دل بریده ام.. هیچ توقعی از تو ندارم، اگر دوستم نداری در همان فاصله دور بمان.... همین نام و یاد تو، از تمام بودنت برای روشن کردن اتاق تنهایی دلم کا[!]ت... حتی اگر نباشی هم گمان بودنت را در دفترم ،دلم وهر جایی که میتوانم یاد کنم حک می کنم.... شاید روزی به احساسم بخندی... مهم نیست.... گاهی وقت ها، دوست داشتن یعنی گذاشتن و گذشتن... اگر روزی از تو گذشتم، بدان بخاطر تو، از توگذشتم...
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصیل خود را بدست میآورد
13 سال و 10 ماه و 20 ساعت و 31 دقيقه قبلیک روز به شدت دچار تنگدستی و گرسنگی شد و فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.
در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند .
با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای
غذا یک لیوان آب خواست.دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک
لیوان شیر بسیار بزرگ آورد
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:
چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت:هیچ.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکرمی کنم.
پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنهااز نظر جسمی خود را
قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.. سالها بعد......
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز
شدند.دکترهاروار د کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.او
بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر
چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.مبارزه آنها بعد از کشمکش
طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا رسید.زن با ترس
و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت
صورتحساب کار کند.نگاهی به صورتحساب انداخت
جمله ای به چشمش خورد.
”همه مخارج بیمارستان قبلا با یک لیوان شیر پرداخته شده است