@نادر(Kamyab) مصاحبه :::>تو کلاس چَن تا دانش آموز داری ؟ کدومشون(تعداد) شاگرد اول ِ کدومشون(تعداد) از اخر اول ِ <>(ینی شاگرد تنبل) بعدش هم هر چه دل ِ تنگت خواست بگو.... ؟
یه بار خواب دیدم که :::> داشتم تو باغچه سبزی میکاشتم کنار باغچه هم یه درختی بود که لا به لای شاخه های درخت یه ماری بود(میدیدم البته تو خواب ها) بزرگ عین این مارهای انوکاندا میخواست یه دفعه منو ببلعه که یه دفعه از خواب بیدار شدم بعدش یه اب به دست و صورت زدم و خیلی ترسیده بودم بعدش هم همون روز یه صدقه دادم ...
چه داستان غریبی ییه داستان زندگی دستی که داس رابرداشت همان دستی که گندم راکاشته بود...! یادش بخیر(خاطرات زیادی هس در مورد زمین کشاورزی و...) دست های زخمی و زحمت کش پدر بزرگ و پدر