V♣H!D
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود، اما قایق نداشت … دلباختۀ سفر بود، همسفر نداشت … حکایت کسی است که زجر کشید، اما ضجه نزد … زخم داشت و ننالید… گریه کرد، اما اشک نریخت … حکایت من حکایت داستان عشقی ست که فرهادش! عاشق شیرین نیست ...!
V♣H!D
مگه تو نگفتي با توام تا ته قصه ؟!! حالا كه تنهام گذاشتي ديگه بسه! ديگه بر و از ذكر و فكر و ذهن خستم... تو چي داشتي كه من به پات نشستم! آخه لعنتي من كه خودم بودم و هستم! حالا كه ميخواي دستات نباشه توي دستم!! فراموشت ميكنم اين و با خودم عهد بستم. . . /شعر : V♣H!D
V♣H!D
شاید میان این همه "نامردی" باید شیطان را بستایم که "دروغ" نگفت، جهنم را به جان خرید اما "تظاهر" به دوست داشتن آدم نکرد...
V♣H!D
تورا فرشته ای دیدم از نگاه کودکی عریان تنها و خسته تو را فرشته ای دیدم از نگاه مادری بی تاب و دل تنگ تو را فرشته ای دیدم از نگاه پرنده ای بال شکسته تو را فرشته ای دیدم از نگاه من م ن ! من تو را فرشته میدید خدا حافظ خداحافظ با تنی تب کرده خداحافظ