می گفت : " دو سال کمر درد داشتم . اصلا پا به آب نمی زدم . بشور و بساب با بقیه بود . پنجاه تا برانکارد خونی آوردند . طاقت نیاوردم ؛ افتادم به شستن . الحمدالله کمرم از اون روز داره بهتر میشه . " || #روایت_فتح
برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار به ش گفتم "چرا سر نماز این طورمی کنی؟" گفت "وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد."با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است. || #چمران
ازون سلطان متنفرم !!! مرتیکه ی ریشو خودخواه هوس باز !!! قیافه ام نداره آخه !!! میگه:اگر نقاش تصویر ما را خوب نکشید سرش را بزنید !!!! سلطان جان عرض کنم خدمتت ما صدای گاوه!!! شبیه این شکله
مثلت کربلا سه ضلع دارد : " حسینیان " ، " یزیدیان " و " بی تفاوت ها " ! نمی دانی بدان ؛ در ریختن خون حسین " بی تفاوت ها " بیش از یزیدیان نقش داشتند ! || #سقوط-آزاد
آمد طرف بچهها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي بهش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.» حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش. " کجاي اسلام داريم که ميتونيد اسير رو بزنيد ؟ اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگهس.تو حق نداشتي بزنيش. " || #متوسلیان#روایت-فتح
روزی که مصطفی به خواستگاریش آمد مامان به او گفته بود : " شما می دانید این دختر که می خواهید با او ازدواج کنید چطور دختری است ؟ این صبح ها که بلند می شود هنوز نرفته صورتش را بشوید و مسواک بزند کسانی تختش را مرتب کرده اند ، لیوان شیرش را جلوی در اتاقش آورده اند و قهوه آماده کرده اند.شما نمی توانید با مثل این دختر ازدواج کنید. " مصطفی خیلی آرام اینها را گوش داد و گفت : " نمی توانم برایش مستخدم بیاورم اما قول می دهم تا زنده ام ، وقتی بیدار شد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت " و تا شهید شد این طور بود .. || #چمران#روایت-فتح
من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم. تنها راه می رفت؛بدون اسلحه. گفتم "من پول گرفته م که تو رو بکشم." چیزی نگفت. گفتم "شنیدی؟". گفت "آر ه." دروغ می گفت. اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است. || #روایت-فتح
با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت، نه شورای عالی دفاع. یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت "به دکتر بگو بیا تهران." گفتم "عهد کرده با خودش، نمی آد." گفت "نه، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده." به ش گفتم. گفت "چشم. همین فردا می ریم."