velveshia
دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم .... نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم ... برای اینکه نگذارم بیایند ....!!
velveshia
گوگل:من صاحب همه چیم ویکی پدیا:من همه چیو میدونم [!]بوک:من همه رو میشناسم اینترنت:من نباشم شماها هیچین -برق:زر اضافی نزنین!
velveshia
این روزها هرکی منو میبینه میگه : وااای خوش به حـالت چقدر لاغــر شدی. رمـــز موفقیتـت چـــی بوده؟!!! من فقـــط لبخـــند میزنم و تو دلـم میگم: بازیچـــــــه شـــدن
velveshia
لیاقتت همون گوسفندایی هستن که شبا میشمری تــــا خوابت ببره نـــــــــه شب بخیری که من هـــر شب بهت میگفتم...!!!
velveshia
دختر به دوست پسرش : نظرت راجع به عشقمون چیه؟ پسر : سعی کن ستاره هارو بشمری، خودت می فهمی. دختر : وااااااای، یعنی بی نهایته. پسر : نه لعنتی. تلف کردن وقته !
velveshia
همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم ؛ از عــمد …. راه اشــتباه را نباید برگشت … !!!
velveshia
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید... هیچ کسی به او کاری نمی داد ... همه می گفتند:تو به هیچ دردی نمی خوری... یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد؛ماه کشید؛مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک تر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد
velveshia
همیشه خوب خداحافظی كنید! گاهی همه چیز آنقدر سریع اتفاق میافتد كه فرصتی برای یك خداحافظی خوب پیدا نمیكنید ! گاهی جای بوسهای كه هنگام خداحافظی نكردهاید، تا ابد درد میكند....
velveshia
دیگران می پرسند: چگونه ای؟ می گویم: رو به راهم! رو به راهی که سالهاست میروم و هنوز به او نرسیده ام ...
velveshia
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!! وحشت کردم داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم ماشین
velveshia
چلوکباب سلطانی! ارسال این تصویر فقط جهت اب انداختن دل کاربران در این ساعت بوده و ارزش دیگری ندارد