دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

velveshia

velveshia
زن - مجرد
امتیاز: 2337.95

دنبال‌شدگان

(496 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(259 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

velveshia
velveshia

دست من به کودکی هایم نمی رسد ! اگر دستت رسید ، قدری نوازشش کن ؛ دلم هوای بهانه ی کودکی دارد!!

velveshia
velveshia

آدم ها عادت می کنند به هر چیزی… حتی به خنجر هایی که از پشت می خورند

velveshia
velveshia

حالا که آمدی حرفِ ما بسيار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانی‌ست ...!

velveshia
velveshia

ميگويند روزي هست که حساب،کتاب ميکنند و تو بايد تاوان انچه با من کردي را بدهي. فقط نميدانم ان موقع تاوان دادن تو به چه درد من ميخورد من امروز تورا میخواهم................

velveshia
velveshia

حـالا اشکها هـم شـبـیـه تـو شـده انـد گـریـه کـه میکنم نـمی آیـنـد

velveshia
velveshia

من به داشتنت، حتی در رویاهایم افتخار می کنم !!!! امشب دلتنگ تر از همیشه به خواب میرم !!! شاید این آخرین خواب خوش من باشد !

velveshia
velveshia

کی مثل من الان دلش گرفته؟

velveshia
velveshia

این روزهـــا دوباره افکارم به سوی تــــو پر می کشد سنگش نزن تحمل کـــــن . . . !

velveshia
velveshia

حواسم را پرتــــــ کرده ای آنقدر دور که دیگــــــر یادم نیستـــــــ تـــــو رفته ای و من حواسم نیستـــــــــ . . . !

velveshia
velveshia

آرامشم تنها در دو چیز استــــــ یا در آغوش تـــــــو باشم یا در آغوش مرگــــــــ . . . !

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

اسرار هستی

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

شاهزاده....

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

نیلوفر آبی.....

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

نیستان .....

velveshia
velveshia

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد! مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد