velveshia
دست من به کودکی هایم نمی رسد ! اگر دستت رسید ، قدری نوازشش کن ؛ دلم هوای بهانه ی کودکی دارد!!
velveshia
آدم ها عادت می کنند به هر چیزی… حتی به خنجر هایی که از پشت می خورند
velveshia
حالا که آمدی حرفِ ما بسيار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانیست ...!
velveshia
ميگويند روزي هست که حساب،کتاب ميکنند و تو بايد تاوان انچه با من کردي را بدهي. فقط نميدانم ان موقع تاوان دادن تو به چه درد من ميخورد من امروز تورا میخواهم................
velveshia
حـالا اشکها هـم شـبـیـه تـو شـده انـد گـریـه کـه میکنم نـمی آیـنـد
velveshia
من به داشتنت، حتی در رویاهایم افتخار می کنم !!!! امشب دلتنگ تر از همیشه به خواب میرم !!! شاید این آخرین خواب خوش من باشد !
velveshia
این روزهـــا دوباره افکارم به سوی تــــو پر می کشد سنگش نزن تحمل کـــــن . . . !
velveshia
حواسم را پرتــــــ کرده ای آنقدر دور که دیگــــــر یادم نیستـــــــ تـــــو رفته ای و من حواسم نیستـــــــــ . . . !
velveshia
آرامشم تنها در دو چیز استــــــ
یا در آغوش تـــــــو باشم
یا در آغوش مرگــــــــ . . . !
velveshia
يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد! مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد